بی خداحافظی...
با خداحافظی...
بی خبر...
با خبر...
من هم می روم،...
منتظر روشن شدن چراغ خانه ات خواهم ماند...
برایت شیون خواهم کرد...
شاید بیایی...
نمی دانم...
دیر یا زود...
می دانم می آیی...
.
.
.
نیازمند هوای تازه ام،...
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
باید یک اسم جدید انتخاب کنم، باید بتوانم خلاقیتم را به کار بیاندازم. باید محفظه خالی مغزم را پر کنم.
واژه عشق به کارم نمی آید. معنی دوست داشتن را هنوز نمی دانم. کلمه دلتنگی خلقم را تنگ می کند. چشم انتظاری، مرا به یاد زن بیوه ها، یا مردان زن مرده ای می اندازد که، دریا را هر شب روز به خاطر بلعیدن جفتشان، نفرین می کنند. کلمه بغض را که بر زبان می آورم، بوی گردوی تازه، شامه ام را پر میکند. فکر می کنم به همان بزرگی باشد!
درد، زانوان لرزان پیر خسته ای را در ذهنم تداعی می کند، که با قدی خمیده، از پله های حیاط بالا می رود. دل هم که حالم را به هم می زند، با شنیدنش صدای ناهنجار جگرکی های دربند، با آن ریتم و آهنگ ناموزون در گوشم می پیچد....
و همچنان چشمهای زبان نفهمم، به دنبال واژه ای برای توصیف حالم می گردند....
به دنبال چیزی که مجبورشان کرده، تا تمام صاحبان اتومبیل های مشکی شهر را از تیغ نظر بگذرانند!!!
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
۰۰ اینجا کجاست؟ اتاقی زیبا با سقفی بلند، دیوارها را کاغذ دیواری صورتی رنگی پوشانده. برعکس همیشه که دیده بودم، اتاق، هیچ لوستر یا چراغی که از سقف آویزان باشد ندارد و به نور لایت صورتی رنگی، که نمی دانم از کجاست دل خوش کرده. نفسم را بویی دلپذیر پر می کند. میز آرایش بزرگی هم در کنار اتاق ایستاده و به طرز زیبایی، آرایش شده. می اندیشم، تا به حال این همه عطر و ادکلن و لوازم آرایش مردانه را یکجا ندیده بودم. مگر پسر ها هم گل دوست دارند که این گلدان خود را میزبان یک گل رز صورتی کرده و به آینه لبخند می زند؟
تخت دونفره ای خیره نگاهم می کند، انگار انتظار اتفاقی نزدیک را می کشد. نسیم ملایمی هم پرده حریر صورتی رنگی را به آرامی جا به جا می کند. مبلی ناشی(!) خستگی ام را به یادم می آورد. زانوانم برای نشستن سست می شوند. اما.... اینجا کجاست؟!
۰ دخترکی که گامهایش به سرعت، پیاده رو را می پیمایند، برای ایستادن از سرعتش می کاهد. به منتهی الیه سمت راست پیاده رو می رود، از پل می گذرد و وارد خیابان می شود. ساعت ۵:۳۰ بعد ازظهر است، هوا سرد شده و آسمان رو به تاریکی می رود. - اینجا خورشید است.-
دخترک، مات و مبهوت، سرگرم خاطراتش، به ماشین هایی که صف طویل ترافیک را می پیمایند، خیره می نگرد. پس از گذر زمانی نه چندان طولانی.... ماشین مدل بالای مشکی رنگی، مقابلش ایست می کند. راننده شیشه را پایین می کشد و به دخترک لبخند می زند، و این لبخند از نظر دختر چقدر زیباست....
دخترک محو تماشای خاطراتش، درب را می گشاید. سوار می شود. در را می بندد، و در تمام طول راه، در همان حال که از پنجره به چراغهایی که رنگ عوض می کنند، آدمهایی که این سو و آن سو می روند و ماشینهایی که مدام می ایستند و از نو شروع به حرکت می کنند، نگاه می کند، سکوت کرده!
به یک خانه ویلایی بزرگ رسیدند، درب پارکینگ مانند دهان اژدهایی گرسنه، ماشین را می بلعد و بسته می شود. راننده، دختر را به طبقه بالا، اتاق سوم، راهنمایی می کند. در را برایش می گشاید، و او را با جمله ای نامفهوم، تنها می گذارد! - تا حاضر شی، برگشتم!-
در با صدای ملایمی بسته می شود. دخترک همچنان ساکت است... ناگهان جمله ای به ذهنش خطور می کند:"اینجا کجاست؟!"
۰۰۰ دخترک سالهاست، روبروی خورشید، مات و مبهوت سوار ماشین های ناشناس مشکی رنگ می شود.
نمی دانم، شاید به دنبال تکرار خاطراتش باشد، شاید به دنبال نگاه آشنایی می گردد، شاید هم نمی داند چه می کند. پس این سکوت، نشانه چیست؟!
۸۷/۸/۲۱
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
سه پایه و پیرمرد و ترازوی خرابش، جزو دکور اصلی خیابان شده اند. احساس نفرت انگیز من هم اگر دیده می شد، حتما همیشه، آنجا با آنها بود!
کنجکاوی از نمایش اعداد نجومی ترازو، لذت خالی کردن کیف پول، فرقی نمی کند، از ریزترینها تا درشت ترها، شادی کوچکی از تلاقی یک لبخند... حس هایی که همیشه مرا در آرزوی تحقق یافتنشان، می کشند. و احساس تکراری نفرت از پاهایی که هیچگاه نمی ایستند، دوباره اتفاق می افتد.
هر روز و هر روزتر....
پاهایی که هرگز نمی فهمم به کجا می روند. شاید به ناکجا!!
۸۷/۷/۲۹
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
برای اینکه هم قدمی برای پاهایت بیابی؟ برای اینکه لا به لای انگشتان سردت را دست گرمی پر کند؟برای اینکه تری گونه هایت را کسی پاک کند؟ برای اینکه گوشهایت حرفهای زیبایی برای شنیدن داشته باشند؟ برای اینکه کسی تحمل شنیدن حرفهایت را داشته باشد؟ برای اینکه چشمانت ترس از خیره شدن در چشمان زیبا و یا حتا زشت، اما دوست داشتنی را داشته باشند؟ برای اینکه خنده ات از ته دل باشد، حتا برای بی مزه ترین لطیفه ها؟ برای اینکه غصه ات از ته دل باشد، حتا برای کوتاه ترین دوری ها؟ برای اینکه بغضت از عمق وجودت باشد، حتا برای آرام ترین فریادها؟ برای اینکه ذوقت از ته دل باشد، حتا برای عادی ترین خبرها؟
برای چه؟ برای اینکه تو کسی را داشته باشی؟ برای اینکه تنها نباشی؟ برای اینکه بتوانی به کسی فکر کنی؟ برای اینکه هرجا می روی به یاد کسی باشی؟ برای اینکه قلبت خالی نماند؟ برای اینکه به خاطر بودن و ماندن و هستن کسی جز خودت، ولی با خودت تلاش کنی؟
برای چیست؟!
برای هرچه که باشد....
من با تو خیلی چیزها آموختم. طعم شیرین یک لبخند، یک غنج، یک شادی، یک سخن محبت آمیز، نه برای شنیدن، برای گفتن. طعم شیرین یک اهمیت، نه برای حس شدن، برای حس کردن. طعم شیرین حضور کسی در قلبم، طعم شیرین حس فردی در یادم، طعم شیرین خنده ای زورکی، طعم شیرین شنیدن حرفهایی بی معنی، اما نه از سر بی میلی، طعم شیرین خوردن یک بستنی در هوای سرد، اما نه تنهایی، طعم شیرین تلاش برای فهماندن حرفهای پیچیده، اما نه با بی صبری...
طعم شیرین لرزش زانوان، طعم شیرین تلاش برای ماندن شخصی کنارت، طعم شیرین تلاش برای دیدن کسی هرچند کوتاه، طعم شیرین انتظار در یک خیابان شلوغ، طعم شیرین لمس چکه های باران بر گونه، بدون حضور یک چتر، طعم شیرین فهمیدن حرفهایی که دیگران می زنند. درباره ی مهر و عشق و دوست داشتن و مهتاب...
هرچند امروز که می نویسم، چیزی از آن شیرینی را نه حس می کنم، و نه در خاطرم هست. فقط با مرور نوشته ها و آنچه که پیشترها از دلم برآمده، می فهمم که تو چقدر برایم، جالب و عجیب و نو بودی...
آری، دوست داشتن تو برای من...
مانند تمرین زندگی بود، یک اتفاق نو، یک هدیه، یک جلوه ی زیبای دیگر از زندگی، یک حرکت، یک علم، یک فهم، یک ایمان، یک حرف، یک تپش، یک انتظار، یک تصمیم، یک فکر، یک نظاره، یک بغض، و یک ترس...
"اما انگار، تو عشقی بودی برای رفتن، نه برای ماندن...!"
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
در میان جاده، روی تخته سنگ بزرگی، تک و تنها نشسته بود. دستانش را زیر چانه اش زده بود و به ماه می نگریست. تقریبا خیلی وقت بود که آنجا نشسته بود. لبخند ماه او را تسخیر کرده بود و او روزها و شبها، بی حرکت، به دنبال تعبیر برای این لبخند می گشت.
لبخندی که پس از مدتها فهمیده بود، چیز جدیدی نیست. فقط یک تکرار است. یک تکرار خوب که شاید فرصت اندیشیدن و یافتن را به او داده بود. یک تکرار ناب که تا پیش از این به چشم نمی آمد و حالا تازه یافت شده بود. و او همچنان نشسته بود و می نگریست.
راه را بر خود بسته بود. از میان راه رفت و بازگشت، "ماندن" را برگزیده بود.
برای رفتن دلیلی نبود، همراهی نبود، همپایی نبود، نوری نبود، احساسی نبود و هیچ نبود، جز خودش و صبر. صبر و انتظار چیزی که نمی دانست چیست. انتظار کسی که نمی دانست کیست و انتظار و انتظار و انتظار....
و اما در بازگشتن...
در بازگشتن شاید ترس از همه پر رنگ تر بود.ترس از رسوایی.... می ترسید برگردد و بفهمد این راه را از ابتدا اشتباه پیموده. ترس از اتفاقات نا خوشایندی که تحملشان را نداشت.... می ترسید برگردد و بفهمد این راه درست بوده! اگر بی موقع بر می گشت و همه چیز را به هم می ریخت، چه؟! اصلا مگر در برگشتن چه بود؟ برگشتن چه داشت؟ تکرار خاطرات؟ زنده کردن مرده ها؟ روشن شدن تاریکی های مبهم؟ مرور گذشته؟ قبول اشتباهات؟ به چشم آمدن شک ها؟ به هم ریختن دل؟!
دخترک از تخته سنگ پایین پرید. خاک را از سر و رویش تکاند و با جدیت با خود زمزمه کرد:"هرچه باشد، از بلاتکلیفی که بهتر است!" کوله پشتی اش را به دوش انداخت و راهی شد. این راه چقدر برایش آشنا بود. در طول راه، انگار کس دیگری هم همراهیش می کرد، کسی که نبود!
و او هرلحظه به سرعت گامهایش، سرعت نفس کشیدنش و البته صدای تپش قلبش افزوده می شد. تصمیمی بود که خودش گرفته بود، شاید در لحظه ی چشمک زدن مهتاب... و او با جدیت راه را می پیمود.
.
و بالاخره پس از روزها راهپیمایی به مقصد رسید، و شاید بهتر بگوییم.... مبدأ
خسته و نالان، گوشه ای نشست و زیر چشمی به جمعیت خیره شد. تا اینکه یافت، آنچه باید را....
با سرعت برخاست. تپش قلبش بیشتر شده بود. کوله پشتی اش را رها کرد و دوید. دوید و دوید تا به پسرک رسید. همانطور دو دستی به شانه های پسرک کوفت... و هر دو با هم به زمین خوردند. پسرک با تعجب و شاید هم وحشت برخاست و ناگاه، نگاه آشنایی را دید. اشک در چشمانش حلقه زد و دخترک را در آغوش کشید. و دخترک مثل همیشه، سکوت کرده بود!
زمان می گذشت... دخترک بی مقدمه، در حالیکه چشمانش زمین را می نگریستند، با صدایی نه چندان ملایم، فریاد زد:" تو قصد برگشتن که نداری، داری؟!"
پسرک چشمان گرد شده اش را به سرعت به زمین انداخت، کمی مکث کرد و تا خواست شروع به حرف زدن بکند، دخترک دست به کمر فریاد زد:" نه؟" و پسرک با صدایی که شنیده نمی شد، تکرار کرد...
آسمان دور سر دخترک چرخید، چرخید و چرخید و چرخید... و دخترک روی زمین افتاد و از ته دل خندید. خندید و خندید و خندید...
خندید و خندید و خندید...
خندید و خندید و خندید...
خندید و خندید و خندید...
خندید و خندید و خندید...
به راستی از ته دل شاد بود. هرچه باشد، روشن شدن راه، بهتر از بلاتکلیفی بود. راهی که حالا باید می پذیرفت که از اول اشتباه پیموده شده بوده...
و دخترک از ته دل شاد بود و می خندید.
و پسرک با تعجب، مات و مبهوت، سر جایش خشک شده بود و به دخترک می نگریست... و مهتاب که همچنان لبخند می زد...!!!
. ۸۷/۵/۲۹
.
.
خندید....
همه را بخوان.....
تا بفهمی چقدر خندیده!
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
این قصه از روزی شروع شد، که تو نبودی... اومده بودی، اما هنوز نبودی. روزی که من به دنبال چیزی می گشتم، که نمی دونستم چیه، کیه، ... زندست یا مرده، تو جیب جا میشه یا نه، جاندار یا بی جان، شیشه ای، فلزی یا حتا از جنس دل...
راه رفتنم سر به هوا شده بود، آخه تازه عینک خریده بودم. دلم می خواست همه چیز و بهتر ببینم، بهتر از قبل، خیلی بهتر از خیلی قبل!
اما برعکس شد، دنیایی که برام قشنگترین دنیا بود، زشت شد. آخه چیزایی دیدم که تا حالا ندیده بودم. کلمه ی بدی و زشتی برام تعبیر شدند...
تا اینکه یک روز، تو رو دیدم. همون موقع به ماه که نگاه کردم، داشت لبخند می زد. یک لحظه فکر کردم ازت خوشش اومده. یک لحظه فکر کردم، تو گمشده ی منی. یک لحظه فکر کردم چیزی که دنبالش می گشتم، یه موجود دوپاست، سر تا پا دل... منم که دل ندیده!
عاشقت شدم. فکر می کردم عاشق شدم. آخه نمی دونستم عشق چیه. نمی دونستم چه رنگیه... رنگ داره؟ سیاه سفیده؟ یا اصلا بی رنگه؟ نمی دوستم چه بویی میده. بوی خوب، بوی بد یا حتا بی بو! نمی دونستم چه شکلیه، نمی دونستم، اصلا نمی دونستم چیه!
اما بعدا که به هم نزدیکتر شدیم، فهمیدم اونی که دنبالش می گشتم، تو نبودی. اونیم که فکر می کردم، عشق نبوده، و من مثل قبل بودم.
ولی یک فرقی کرده بودم. دهنم باز مونده بود. چشمام می چرخیدند و نوشته هام گیج می نوشتند. راهشونو گم کرده بودند. بعدش آروم آروم فهمیدند که وسط یک راه اشتباه، تنها موندند.
تنهای تنها، بدون همپا، بدون همراه، بدون راهنما و هنوز مهتاب لبخند می زد. ولی این صحنه چقدر تکراریه. مهتاب قبلنم لبخند می زد. قبل از اینکه تورو ببینم. چه اتفاق جالبی!
و حالا من دلم می خواد این قصه رو تموم کنم. با اینکه نمی دونم، هنوز تموم شده یا نه. با اینکه نمی دونم، باید دنبال ادامش بگردم یا نه...
اما دلم نمی خواد. از ادامش هم خوشم نمیاد. می خوام همین امروز عینکم رو که گذاشته بودم توی کشوی میزم رو بزنم خورد کنم، تا دیگه هوس نکنم دنبال چیزی بگردم.
"دنبال چیزی که نمی دونم چیه، چه رنگیه، چه شکلیه، اصلا هست؟!"
یا نه؟!
.
.
عینک را نباید شکست... فقط باید اشتباه ندید!
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-
انگار دوباره برگشتم به قبل. به خیلی قبل. به خیلی خیلی قبل. قبل از اون رزی که تو رو ببینم. قبل از اون روزی که بتونم به یک موجود زنده، غیر از خودم فکر کنم. قبل از اون روزی که دلم برای کسی تنگ بشه، قبل از اون روزی که هر شب موقع خواب و هر صبح موقع بیدار شدن، یاد کسی بیفتم و آرزوی خوشبختیش رو بکنم (حتا بی حضور خودم!) قبل از اون روزی که دستام، گرمای دستای کسی رو حس بکنه. قبل از اون روزی که قلبم بتونه کسی رو تو خودش جا بده. قبل از اون روزی که برای دیدن کسی، بخوام لحظه شماری بکنم. قبل از اون روزی که بتونم از دست کسی ناراحت بشم، چون حرفاش برام مهمه! قبل از اون روزی که بتونم بیشتر از نیم ساعت، منتظر کسی بمونم. قبل از اون روزی که حاضر باشم به حرفای کسی گوش بدم و حوصله ی وقت صرف کردن و حرف زدن برای کسی رو داشته باشم. قبل از ون روزی که وقتی آینده رو تصور می کردم، کس دیگه ای به غیر از خودم هم توش بود. قبل از اون روزی که اشکام برای کسی به غیر از خودم هم، جاری بشه. قبل از اون روزی که عشق برام کلمه ای بی معنی نباشه. قبل از اون روزی که بتونم تو اون کله ی پوکم بگنجونم که اِ، منم کسی رو دوست دارم. قبل از اون روزی که توی هوای دو نفره، کسی به غیر از خودم هم وجود داشته باشه. قبل از روزی که بتونم به جای "من" بگم، "ما"! قبل از اون روزی که تورو ببینم!
آره، دارم دوباره بر می گردم به همون روزا، به همون روزایی که وقتی جایی، حرفی از عشق و دوست داشتن زده می شد، من سردرد می گرفتم، چون چیزی نمی فهمیدم. به همون روزا که دنیای آدم بزرگا احاطم نکرده بود و بچگی بزرگترین دنیام بود!
از وقتی رفتی، اینجا همه چیز تغییر کرده. من دارم دوباره مثل قبل می شم. مثل همون موقع که تو نبودی. مثل همون موقع که ... مثل همون موقع که دوست داشتن برام یه واژه ی غریب بود. مثل همون موقع.
اما یه چیزی این وسط خیلی عذابم میده. یه تضاد، یه تضاد بزرگ. اینکه انگار یکی درونم تورو با چنگ و دندون گرفته تا فراموش نشی. مثل بچه ای که بالا و پایین میپره تا بادکنکش رو که داره هی بالا و بالاتر میره رو دوباره بگیره. انگار یکی در درونم مثل سایه تعقیبت می کنه. تعقیب تویی که نیستی!
و این حس غریب، منو عذاب میده. مثل اینکه یه نفر با سنگ پا بشوردت و هر لحظه یک لایه از پوستت رو بخراشونه، بی توجه به فریادهایی که میزنی. بی توجه به زجری که می کشی!
"یکی این وسط داره روح منو له می کنه!"
کاش می دونستم کیه!
۸۷/۵/۲۴
.
.
.
به غیر از آن آدمهای پشت یک جفت چشم، آدمهای پشت گوشی تلفن، پشت دکمه های پیامک! شما پشت میزی ها هم دیگر حوصله ام را ندارید!!!
چشم، نگاه، تلفن، صدا، من، میز، کامپیوتر، دکمه، شما .....
-:-----------------------------------------------------------------------------------:-