آیا واقعاْ نشانه ها همیشه وجود داشتند؟ یا اصلاْ وجود نداشتند؟
بودند یا نبودند، او با نشانه ها زندگی می کرد. یا بهتر، آرزوی وجود نشانه هایی را داشت که انگار هرگز نبودند، یا او را به بازی می گرفتند. هرگاه با خود، با نشانه ها عهدی می بست، بی سرانجام می ماند. پشیمان و مبهوت...
نمی دانست چه کند، اما باز از نشانه ها کمک می گرفت و باز شکست می خورد. اصلاْ شاید نشانه ها از اینکه او را به بازی بگیرند لذت می بردند.
یک روز صبح فهمید که دیگر نمی خواهد به نشانه ها اهمیت بدهد. زندگی واقعی تر از آن است که بازیچه ی دست نشانه ها باشد.
بدون اهمیت به آنها زندگی را شروع کرد. زندگی واقعا لذت بخش شده بود. دیگر دنبال شانس یا بداقبالی نبود. زندگی می کرد. با عقل، با فکر، با تصمیم...
تا اینکه یک روز دوباره کم آورد. عقلش یاریش نمی کرد. مرکز ثقل فکرش از کار افتاده بود و نمی دانست کدام تصمیم درست است. باید تصمیم سختی می گرفت. ناگهان یادش به گذشته افتاد. به موقعی که با نشانه هایی که بازیش میدادند و انگار از دور، زیر زیرکی به او می خندیدند زندگی میکرد.
انگار چاره ای نبود، دوباره دست به دامن نشانه ها شد.
این بار ماه مواظب بود. مواظب او و نشانه ها. ماه می دانست او نشانه بازی را دوست دارد. پس با نشانه ها راه را برایش روشن کرد.
باورش نمی شد. هر قدم که بر می داشت، به پشت سر می نگریست که آیا راه را درست آمده؟ سر به آسمان می برد و می دید، هنوز زیر کهکشان راه شیریست. آری درست بود. نشانه ها این بار راه را درست نشانش می دادند. دوباره چند قدمی را محکمتر از قبل بر می داشت و ناگهان از راه رفتن باز می ایستاد. دوباره با شک و ترس، آرام و با دلهره، رو به عقب می کرد. باور نکردنی بود، تا اینجا را درست آمده بود. حتی بدون یک قدم نادرست.
نشانه ها به او گفته بودند که دیگران نمی خواهند به مقصد برسی. هر جا به شک می افتاد، این جمله را یادآور می شد. دیگران نمی گذاشتند. ولی ماه دست نشانه ها را می گرفت و راه را روشن تر می کرد.
او اکنون رو به سوی پایانی ناپیدا ولی روشن گام بر می دارد.
به امید پیروزی...
این بار آبی :) ۸۶/۸/۱۶
