تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

آیا واقعاْ نشانه ها همیشه وجود داشتند؟ یا اصلاْ وجود نداشتند؟

بودند یا نبودند، او با نشانه ها زندگی می کرد. یا بهتر، آرزوی وجود نشانه هایی را داشت که انگار هرگز نبودند، یا او را به بازی می گرفتند. هرگاه با خود، با نشانه ها عهدی می بست، بی سرانجام می ماند. پشیمان و مبهوت...

نمی دانست چه کند، اما باز از نشانه ها کمک می گرفت و باز شکست می خورد. اصلاْ شاید نشانه ها از اینکه او را به بازی بگیرند لذت می بردند.

یک روز صبح فهمید که دیگر نمی خواهد به نشانه ها اهمیت بدهد. زندگی واقعی تر از آن است که بازیچه ی دست نشانه ها باشد.

بدون اهمیت به آنها زندگی را شروع کرد. زندگی واقعا لذت بخش شده بود. دیگر دنبال شانس یا بداقبالی نبود. زندگی می کرد. با عقل، با فکر، با تصمیم...

تا اینکه یک روز دوباره کم آورد. عقلش یاریش نمی کرد. مرکز ثقل فکرش از کار افتاده بود و نمی دانست کدام تصمیم درست است. باید تصمیم سختی می گرفت. ناگهان یادش به گذشته افتاد. به موقعی که با نشانه هایی که بازیش میدادند و انگار از دور، زیر زیرکی به او می خندیدند زندگی میکرد.

انگار چاره ای نبود، دوباره دست به دامن نشانه ها شد.

این بار ماه مواظب بود. مواظب او و نشانه ها. ماه می دانست او نشانه بازی را دوست دارد. پس با نشانه ها راه را برایش روشن کرد.

باورش نمی شد. هر قدم که بر می داشت، به پشت سر می نگریست که آیا راه را درست آمده؟ سر به آسمان می برد و می دید، هنوز زیر کهکشان راه شیریست. آری درست بود. نشانه ها این بار راه را درست نشانش می دادند. دوباره چند قدمی را محکمتر از قبل بر می داشت و ناگهان از راه رفتن باز می ایستاد. دوباره با شک و ترس، آرام و با دلهره، رو به عقب می کرد. باور نکردنی بود، تا اینجا را درست آمده بود. حتی بدون یک قدم نادرست.

نشانه ها به او گفته بودند که دیگران نمی خواهند به مقصد برسی. هر جا به شک می افتاد، این جمله را یادآور می شد. دیگران نمی گذاشتند. ولی ماه دست نشانه ها را می گرفت و راه را روشن تر می کرد.

او اکنون رو به سوی پایانی ناپیدا ولی روشن گام بر می دارد.

به امید پیروزی...

 

این بار آبی :)                                                                       ۸۶/۸/۱۶

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت 23:33  توسط مهتیما  | 

انگار بودنمان را حس می کنیم. آری اگر عشق هست ما نیز هستیم و دیگران هستیمان را به نظاره نشسته اند. آیا حسرت خواهند خورد؟ آیا باید مواظب بودن بود، تا نیست نشد؟

مسلماْ عشق مراقبت می خواهد. امّا ما تضمینی بزرگتر یافته ایم. دستان ماه در دستان ماست و ما را محکمتر از بودنمان در آغوش گرفته.

دیگر نیازی نیست به این همه ورد و دعا، به داروی چشم زخم و مهره ی آبی! ماه می نگرد. او همیشه مواظب است، مواظب بودن ما. پس بیا دوباره بودنمان را جشن بگیریم!! 

 

                                                                                         

+ نوشته شده در  2007/11/13ساعت 20:25  توسط مهتیما  | 

شک؟

       بر عشق؟

رسم عاشقي را آموخته اي؟مطمئنا نياموخته اي كه چنين سخنان نا روايي بر زبان ميراني! شك بر عشق با مرگ برابري مي كند. همانگونه که عشق با زندگی. پس به آن مطمئن باش و با نیرویش زندگی کن. زیرا عشق را در آغوش گرفتن، برای ادامه ی راه کافیست.

چرا اینگونه مبهم و نگران می نگری؟ آیا هیچگاه باورش کرده ای؟ آیا به زندگی با عشق ایمان آورده ای؟ 

اگر نه، پس بدان خدا موهبتی بزرگ را از تو دریغ داشته که شاید لایقش نبودی و یا شاید هم دوست نداری سنگینی بار عشق را به دوش بکشی.

«آسمان بار امانت نتوانست کشید        قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند»

آری عشق سنگین است. یا زیباتر بگویم، عظیم. به عظمت حضور ولی هرگز نه به تشویش آن. به عظمت نگاه، ولی هرگز نه به ترسناکی آن. و به عظمت عشق. که هیچ چیز عظیم تر از آن نیست، جز شک. زیرا این شک است که هر چیز را در مقابل خود ناچیز می کند.

آری به عشق شک نکن. زیرا آنگاه شک را عظیم تر پنداشته ای و عشق را صغیر تر. تو تاوان آن را خواهی دید، همچون کوته نظران!

این بار عشق را به وسعتش باور کن و به انتهای ناپیدایش میندیش. چون کوچکش پنداشته ای و قدر و عظمتش را نفهمیده ای.

این بار وچودت را به وسعت عشق بی کران کن. که بی آن پشیزی بیش نیستی و با وجودش به بی انتها خواهی رسید.

این بار هستی ات را با عشق بپذیر که بی آن هستی نیست، و نیستی هست می شود و با آن هستی هست، و نیستی نیست.

آری این بار عشق را باور کن و شک را ناباور. که در مکتب عشق، شک جایی ندارد.

 

                                                                                         ۸۶/۸/۱۶

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 21:56  توسط مهتیما  | 

در انتظار کدامین اتفاق اینگونه بی قراری؟ چه شده که تو را اینقدر به جنب و جوش آورده؟ انگار صدای قلبت را می شنوم.

آیا جشن است؟ یا عیدی بزرگ؟ در انتظار کدامی که آرامش را از چشمانت دزدیده اند و صدای طپش قلبت را ماورا می شنود؟

هان، فهمیدم!!

                  لحظه ی دیدار نزدیک است!

 

                                                                                         ۸۶/۱۳/۸

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 21:14  توسط مهتیما  | 

درست تر کدامیک است؟ رفتنش را به نظاره نشستن و در خود گریستن؟ یا اینکه بستن راهش بلکه دلش به رحم آمد و نرفت. دو گونه اش مال عاشقان است. اما درست ترش کدام است؟ اگر بگذاری برود؟ اگر رفتنش را بنگری و هیچ نگو یی؟ اگر اشکهایت را بدرقه ی راهش کنی، ولی به دنبالش ندوی؟ آیا این رسم عاشقی است؟ آری هست، شاید او کسی را دوست تر میدارد از تو، و تو همان خواهی که عشق!

ولی آیا تو حق نداری به اندازه ی عشق التماس کنی؟ این حق توست. هرچند از توانت خارج است، زیرا وسعت عشق بی کران است. اما تو اگر سکوت کنی و در خود شکنی، به عشقت خیانت کرده ای. زیرا برای وسعت بی انتهایش پشیزی تمنا نکرده ای. پس برخیز، مگذار برود. هر طور که شده باید به پای عشق افتاد و در مقابلش زانو زد. باید التماس کرد و اشک ریخت.

برخیز مگذار برود. جلوی راهش را بگیر، تا حتی اگر رفت تو به عشق خیانت نکرده باشی!!

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 13:26  توسط مهتیما  | 

اگر به هشتمین ستاره ای که چشمک زد، عشقت را قسم بخورم باورم خواهی کرد؟

میدانم نیازی نیست، زیرا تو از من عاشق تری!!

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 2:36  توسط مهتیما  | 

شب بود.

دستان یکدیگر را گرفته بودند و قلبهایشان گرمتر از همیشه می تپید. ولی چیز دیگری به غیر از دوست داشتن بود که حس می کردند. هیچ کدام این حس را دوست نداشتند و حتی از به زبان آوردنش شرم داشتند. آری از چشمانشان معلوم بود. ترس در عمق وجودشان رخنه کرده بود.ترس از دوست داشتنی، بی تضمین. ترس از اینکه روزی تنها بمانند. تنها، با دستانی خالی و دلی پر احساس!

آن شب همه جا روشن بود، انگار ماه میهمانیشان را جشن گرفته بود و عشقشان را به نظاره نشسته بود و به صدای دلشان گوش می داد. ناگهان هر دو دستانی را در دستانشان لمس کردند، انگار آرام شده بودند. انگار نمی ترسیدند. آری دستان ماه بود. دستانشان را گرم فشرد و عهدشان را به باور نشاند.

دوست داشتنی عظیم، با دلگرمی برای ادامه بدون هیچ پایانی!

آنها تقلب کرده بودند، ماه به آنها کمک کرده بود. ولی باید می دانستند به حرمت ماه هم که شده، دیگر نباید بترسند، یا اینکه روزی یکدیگر را جا بگذارند!!                  

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 2:15  توسط مهتیما  | 

شنیدی میگن ای تو تنها بهوونه برای زندگیم؟

تو نه تنها، تنها بهنه ی زندگیمی. بلکه وبلاگ به افتخار تو افتتاح شده! البته اونقدرا ارزش نداره، ولی کاری رو کردم که خیلی وقت بود دلم می خواست انجام بدم! نوشتن که زیاده، هرچند نوشته های من ارزش خوندن نداره، ولی برام مهمه که آغاز جرئت برای باز کردن وبلاگم با تو شروع شد.

                        پس بدون که خیلی دوستت دارم!!

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 1:55  توسط مهتیما  | 

من وبگرد قهاریم! اما مطمئن نیستم وبلاگ نویس خوبی باشم. چون شروع کاره احتمالأ تغیرات زیادی تو وبلاگ دیده میشه. پس تعجب نکنین. ولی برای ادامه ی راه به کمک شماها احتیاج دارم. پس تنهام نذارین!!! 
+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 1:32  توسط مهتیما