باد!

اگر شک داری، مگذار عاشقت شود. اگر می ترسی مگذار عاشقت شود. اگر دوستش نداری، مگذار عاشقت شود. آیا روزی ترکش خواهی گفت؟ مگذار عاشقت شود.
اگر کس دیگری را دوست تر می داری. مگذار عاشقت شود. اگر در دل به او می خندی مگذار عاشقت شود. اگر سنگدلی مگذار عاشقت شود. اگر از عشق بیزاری مگذار عاشقت شود. اگر با بودنش خجالت می کشی مگذار عاشقت شود. اگر تحمل دوری اش برایت سخت نیست، مگذار عاشقت شود. اگر عشق را مسخره می کنی، مگذار عاشقت شود.
و اما اگر عاشق شد...
آنگاه اگر عشق را مسخره کردی گناهکاری. اگر از عشق بیزاری، گناهکاری. اگر کس دیگری را دوست تر می داری، گناهکاری. اگر می ترسی. اگر شک داری. اگر سنگ دلی، گناهکاری.
و اما اگر ترکش کنی...
از آن روز بترس. از روزی که ترکش خواهی گفت بترس. زیرا مجرمی، یا بهتر بگویم: جنایتکار!
تو او را عاشق کردی و ترکش گفتی. اینبار به جای اینکه راههای زمینی و هوایی را برای یافتنت ببندند، راه عشق را بر تو می بندند...
انتقام عشق سخت است. عشق تو به نقطه ای کور خواهد رسید. هر جا که باشی، حتا بدون نفرین عاشق، عشق از تو انتقامی سخت خواهد گرفت.
پس یا عاشقش مکن. و یا اگر عاشق شد. ترکش مگو...
۸۶/۸/۲۱
قلب دخترک مانند دستان همیشه سردش یخ زده بود. دیگر توان راه رفتن نداشت. آنچنان ناتوان شده بود که ناگاه بر زمین افتاد.
رو به آسمان کرد و از ماه یاری طلبید «مگذار پایان راه من اینجا باشد، مگذار قلبم مانند دستانم یخ بزند، جریان خون رگهایم را مگیر، مگذار شبم از این تیره تر شود.» هوا تاریک و تاریک تر می شد. ماه پشت ابرهای تیره پنهان شده بود. دخترک دیگر تابش ماه را نمی دید. آری، زمان می گذشت و دخترک همچنان به نقطه ای خیره شده بود و می اندیشید. به گذشته ها، به ماه، به عشق.
زمان می گذشت، هوا سردتر می شد، و دخترک حتی نای نفس کشیدن هم نداشت. کم کم بی حس شده بود. دیگر حتی سرمای هوا را هم حس نمی کرد. چشمانش روی هم رفته بودند. او داشت خود را برای یک خواب عمیق، شاید بدون بیداری آماده می کرد.
صدای زوزه ی گرگ از دوردستها شنیده می شد و شاید کرکس ها خود را برای جشن فردا آماده می کردند. سردی هوا پوست صورت دخترک را می سوزاند. بی حرکت مانده بود، و فقط می توانست بیاندیشد. به گذشته ها، به ماه، به عشق.
همچنان آرام بود. احساس کرد خون در رگهای یخ زده اش از نو جاری شد. نمی دانست گرمای تنش از کجا سر چشمه می گیرد. نمی دانست دلیل زنده ماندن دوباره اش چیست. نمی دانست به پاداش کدام نیکی قلب از کار افتاده اش دوباره می تپد. همچنان با خود می اندیشید. به گذشته ها، به ماه، به عشق....
احساسی سراسر وجودش را در بر گرفته بود. احساس می کرد جریان خون از دستانش جریان می گیرد.
آرام چشمانش را باز کرد و به دستانش خیره شد. هنوز قدرت تشخیص نداشت. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد و دوباره خیره شد. باورش نمی شد.... دستهای عشق!!
دستهای عشق دستانش را گرمتر از همیشه می فشرد.
دیگر نیندیشید،چون فهمیده بود تپیدن دوباره ی قلبش و زنده ماندن دوباره ی وجودش به چه خاطر است.
سرش را بر زانوان عشق گذاشت. رو به آسمان کرد و به ماه نگریست. مهتاب همه جا را روشن کرده بود. ابرهای تیره کنار رفته بودند. همچنان که لبهای یخ زده اش جان می گرفت، لبخند گرمی زد. ماه حضور داشت و می تابید. انگار می دانست امشب دوباره دخترک به وجودش نیاز دارد. ماه هرگز دخترک را تنها نگذاشته بود.
می تابید، انگار روشن تر از همیشه!
شاید به امید یک صبح آفتابی....
۸۶/۸/۳۰
امروز شادم. شاید تا پیش از این هیچگاه این شادی را تصور نکرده بودم. شادم. برای داشتن تو، شاید برای بودن ما....شاید تا پیش از این ، این شادی در نظرم فقط یک شادی کودکانه بود، مانند کودکی با دوستانش شاد است، یا با نبودن مادرش غمگین....
اما امروز شادم، شاید شادتر از همیشه. به خاطر داشتن تو، به خاطر بودن ما...
امروز تو هم شادی، شاید شادتر از همیشه، نمیدانم این شادی برایت چگونه است. ولی قلبم میتپد و تپیدن قلبت را حس می کند. میدانم این شادی هدیه ایست بزرگ. از طرف ماه. او دوریمان را تحمل نداشت. همین شد که مال هم شدیم و همین شد که پیش من ماندی و همین شد که ما شادیم...
دیروزها می اندیشیدم، شاید به رفتنت. شاید به دوریت. اما میدانم ماه مانند تو از دلم با خبر بود. او نمی گذارد دوریمان را باور کنیم. او نمی گذارد دوریمان را تحمل کنیم...
امروز شادم. شاید شادتر از همیشه. به خاطر داشتن تو در آغوشم، و دستان گرمت در دستانم....
شاید گرم تر از همیشه....
امروز شادم، شاید نه!!
حتماْ....
شادتر از همیشه...
.
. ۱۰/۹/۸۶
.
.
.
دوست خوبم، آشیل اذرمهر عزیز. کامپیوترم نسبت به آرشیو نظرات شما آلرژی پیدا کرده. نمیدونم مشکل کجاست. به هر حال کوتاهیم را ببخشایید. در ضمن خانه ی جدید رو بهتون تبریک می گم...
این روزها باید خدا را بیشتر شکر بگوییم. به اتفاق باران، به حرمت عشق و به حضور تو. به امید جاودانگیمان.
باشد که پیروز شویم...
۸۶/۸/۲۹
