روزهاست...
تو را از من گرفته اند. تو را از خودم گرفته ام. تو...
دیگر مایی در کار نیست...
دیگر هست، نیست!
نیست. نیستم. نیستی. نیستیم!
که هستیمان در با هم بودن بود!
!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد
روزهاست...
تو را از من گرفته اند. تو را از خودم گرفته ام. تو...
دیگر مایی در کار نیست...
دیگر هست، نیست!
نیست. نیستم. نیستی. نیستیم!
که هستیمان در با هم بودن بود!
میدانید!
دخترک از نزدیک بینی، تیر چراغ برق سر کوچه را با ماه اشتباه گرفته بود.
به راستی، کاش میفهمیدم.
حماقت بدتر است. یا جهالت!
دخترک دروغگو شده.
دروغگو دشمن خداست!
اما دخترک دشمن خدا نبود.
فقط برایش دعا کنید.
دعا کنید.
به وسعت پاکی دلتان.
نیازمندتر از آنست، که بتوان تصور کرد!
می خواهی بدانی؟ یک راز است. ولی!
به تو می گویم. تو تنها محرم راز منی!
می گویم.
آری...
دیشب عاشقت شدم. دیشب با اینکه از بی تفاوتی ها دلتنگ بودم عاشقت شدم. دیشب با اینکه غمگین، از من رفتی. عاشقت شدم. دیشب با اینکه گریستم عاشقت شدم. دیشب با اینکه تنها بودم، با اینکه از تنهایی ترسیدم، ولی عاشقت شدم.
دیشب، در سردی هوا و گرمای عشق تو عاشقت شدم. دیشب به تو بالیدم. به عشقت، به غرورت و سپس عاشقت شدم.
یادت باشد به کسی نگویی!
فقط تو می دانی که دیشب عاشقت شدم!
۸۶/۸/۲۱
شاگرد درس خون کلاس بود. همیشه می گفت:«معلممون هیچوقت از من امتحان نمی گیره! آخه مطمئنه! مطمئنه که من بیست می گیرم!»
با خودم فکر کردم، خوش به حالش. یعنی اینقدر درسش خوبه؟!
سر کلاس نشسته بودیم. استادمون گفت:« ترم پیش یه دانشجویی داشتم که خیلی درسش خوب بود. خیلی بهش مطمئن بودم. همیشه بهترین شاگرد بود. مطمئن بودم نمرش خوب می شه. امّا آخر ترم اینطوری نشد. نمرش خیلی کم شد. امّا من چون بهش مطمئن بودم، از نمرش تعجب کردم. حقیقتاْ نتونستم نمره بد بهش بدم. فکر کردم حتماْ اتفاقی براش افتاده بوده! پس یه نمره ی خوب بهش دادم.»
اطمینان - عشق - امتحان
به عشقت مطمئنی؟ بازم امتحانش می کنی؟!
اصلاْ امتحان رو از کی میگیرن؟ مگه تو عشقم امتحان هست؟!
هر چی فکر می کنم هیچ رابطه ای بین این سه کلمه نمی بینم! گیجم. سردرگمم.
کاش یکی بهم می گفت،
«رابطه ی این سه کلمه واقعاْ چیه!!»
.
. ۸۶/۸/۲۷
.
خودت گفتی آره! منم نوشتمش!! :)
دستتو بذار جلوی بینی و دهنت!
.
نمی تونی نفس بکشی؟
.
تحمل کن!
.
یک کم دیگه هم تحمل کن!
.
بازم طاقت بیار!
.
تو می تونی. من مطمئنم!
.
نمی تونی؟!
.
خب دیگه بسه!
.
نمی خوایی بمیری که؟! حالا دستتو از جلوی بینی و دهنت بردار. یه نفس عمیق بکش! اما می دونی هر چقدرم از این نفس های عمیق بکشی بازم نیاز داری؟ بازم باید نفس بکشی! چون تو هیچوقت از نفس کشیدن پر نمی شی!
اما اگه یادت به چند لحظه پیشت بیفته! یادت میاد که از نفس نکشیدن پر شده بودی! درست می گم؟! واقعاْ پر شده بودی. انگار پر از نیاز بودی! نه؟!
منم وقتی دلتنگ می شم به جای اینکه خالی بشم پر می شم. پر از دلتنگی! درست مثل همون لحظه ای که نفس کم آورده بودم ولی پر بودم! پر از نیاز. وقتی که دلتنگ می شم از نیاز تو رو داشتن پر می شم. اما از با تو بودن خالی! و تو مثل نفس که هیچوقت آدم رو پر نمی کنه میمونی. مثل همونی! وقتی نیستی انگار یکی راه نفسم رو بسته!
آره وقتی ندارمت، تو رو کم میارم. مثل نفس. و بعد از ظهرِ ماه همون لحظه ای که می خوام تو رو نفس بکشم می رسه. همون لحظه ای که دستم رو از جلوی بینیم بر میدارم تا یه نفس عمیق بکشم و دوباره جون بگیرم. تا تموم سلولهام از تو پر بشن و از نیاز خالی!
امّا می دونی! هر چقدرم نفس بکشم، بازم پر نمی شم. و تا همون لحظه ای که می میرم به نفس کشیدن محتاجم.
به خاطر همینه که می گم تو برام مثل نفس می مونی!
شایدم برعکس...
نفس مثل تو می مونه!
یادت باشه هیچوقت دستتو جلوی بینیم نذاری!
۸۶/۹/۲۷