امروز همان فردای دیروز است. پسرک آماده ی رفتن است. باید به دنبال سرچشمه ای جدید بگردد. پس کوله بارش را جمع کرد و راهی شد.
خیلی از سفرش نمی گذشت که سر چشمه ای را یافت. ولی وقتی نزدیکتر شد، دید سرچشمه گل آلود است. افکار تکراری دوباره به ذهنش هجوم آوردند. تحمل تشنگی بسی آسانتر از تحمل این افکار مسخره بود.
دوباره راهی شد. پیرمردی را دید که گوشه ای نشسته و به او می نگرد. پیرمرد جهان دیده بود. از قیافه ی پسرک از حال درونی اش مطلع شد. از او درخواست کرد کنارش بنشیند تا کمی خستگی اش برطرف شود.
پسرک خسته و نالان کنار پیرمرد نشست و از سختی راه گفت. از سرچشمه ای که یافته بود و خشک شده بود. از سرچشمه های کوچک دیگر و از سرچشمه های گل آلود.
پیرمرد که موهایش را در این کوهستان سپید کرده بود. نگاهی به پسرک کرد و گفت "آری آن چشمه هایی که یافتی نمی توانند آب مورد نیاز شما را تامین کنند." و برایش از چشمه ها گفت. از آن لحظه ای که می جوشند. از زیبایی مسحور کننده ای که در آن زمان به طبیعت می دهند.
پسرک خوب به حرفهای پیرمرد گوش کرد و آنها را به خاطر سپرد. دیگر وقت رفتن بود. کوله بارش را جمع کرد، از پیرمرد تشکر کرد و به طرف پایین کوه راهی شد.
باید حقیقت را به دخترک می گفت. اما چگونه. آیا او با خود چه خواهد اندیشید. آیا او چه می پندارد؟ "که من نخواسته ام چشمه ای بیابم. که در طول سفر سختی راه را به خود ندیده ام. که از رفتن می هراسم؟"
اما حقیقت داشت. آنها باید تا فصل جوشیدن چشمه ها و سرسبز شدن طبیعت آنجا می ماندند. همچنان می رفت و می اندیشید.
نیمه های شب بود که به دامنه ی کوه رسید. دخترک از دور دوان دوان به طرفش می آمد. دردی که از چند روز قبل در وجودش رخنه کرده بود هنوز قلبش را می سوزاند. اما پسرک نباید چیزی می فهمید. پس مثل همیشه پسرک را در آغوش کشید و از چهره اش ناراحتی اش را فهمید. درباره راه از او پرسید و پسرک همه چیز را برایش گفت.
از چشمه های خشک شده و رودخانه های گل آلود و راهی که پیموده بود. از پیرمرد هم گفت و از حرفهایش.
دخترک ساکت بود وفقط گوش می داد. غم بزرگی را در چهره ی پسرک می دید. آرام او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد "می اندیشم. ما باید تا آغاز فصل نو اینجا بمانیم. آری؟ تو که هراسی نداری؟"
چشمان پسرک برق می زدند. انگار افکاری که روزها رهایش نمی کردند هرگز وجود نداشتند.
در سکوتی گیرا، هردو بار دیگر به انتخابشان ایمان آورده بودند!!
۸۶/۱۰/۴
