تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

اصولاْ هر وقت مهتیما بی برنامه آپ می کنه، یه اتفاقی افتاده!

امروز اون اتفاق یه اتفاق خوبه!

                                       سال نو!

سال نو داره میاد!

معمولاْ همه قبل از این اتفاق بزرگ خونه تکونی می کنند. که خونه تکونی خونه ی دل از همش مهم تره!

باید کینه ها رو دور ریخت. باید خاطرات بد رو با زباله ها دم در گذاشت و یا همه رو به سالها زیر زمین، فرستاد.

باید خاطرات خوب رو گرد گیری کرد. اونها رو توی ذهن و دل یادآور شد و نگذاشت که به دست فراموشی سپرده بشند.

و خلاصه ...

امیدوارم سال نو خوبی رو شروع کنید. سالی سرشار از موفقیت، پیشرفت، شناخت، علم، رشد، محبت، لیاقت برای بهترین ها، انعطاف در برابر سخت ترین ها، احساس در مقابل سنگ ترین ها، غمِ به جا، دین بی تعصب، نگاه بی غرور، انفاق بی منت، ... و در آخر مهر و مهتاب و عشق و خدا باشه!

از امروز می رم سفر. جایی که می رم ممکنه که توش برگشت نداشته باشه  البته شما که از این شانس ها ندارین!

اگه عمری باقی بود بعد از عید هم آپ می کنم هم بهتون سر می زنم.

                             «سال نو مبارک!»

.

.

.

رها جونم نمی دونم کجایی. دلم برات تنگ شده. امیدوارم هرجا هستی خوب و خوش و سر حال باشی و دلتنگ نباشی. سال خوبی رو برات آرزو مندم

+ نوشته شده در  2008/3/18ساعت 23:3  توسط مهتیما  | 

سلام دوستان عزیز،

ممنون از همتون که داستان طولانی و نه چندان قوی من رو در تمام این مدت خوندید و من رو از نظرات خودتون بهره مند کردید!!

با توجه به اینکه متن اصلی این پست حذف شده، از شما می خوام تا از بین چهار گزینه ی زیر یکی رو که از همه در پیت تر هست رو مشخص کنید!!!

با تشکر!!!  

۱. نازنینم به خواب برو، در آغوش ستارگان زیبا که هر شب برایت چشمک می زنند به خواب برو، با یاد عشقمان که جاودانه است به خواب برو، به آرامی کودکی ات به خواب برو، به خواب برو و در خواب ببین که چه شکوهمند دوستت دارم.

به گستردگی یک رؤیای ناب، و به وسعت دوست داشتنی بودن تو...

                                                           شاید تا بینهات.....!

۲. تو دوست داشتنی ترینی همان که آسمان آرزوی داشتنش را داشت. همان که فرشتگان سجده اش کردند. همان که تا ابد در قلب من باقی است.

۳. سردی هوا مرا برای دستان گرمت دلتنگ تر کرده. اما صدای تو همیشه مرا آرام می کند.

به وسعت آسمان دوستت دارم.

۴. امروز تا مرز سکوت تو را دلتنگ بودم. اما گرمی نفس هایت، مرا حیاتی دوباره بخشید.

 

+ نوشته شده در  2008/3/15ساعت 0:0  توسط مهتیما  | 

اینجا پنهانی عهدی بسته شده.

اینجا پنهانی دخترک و پسرک خیره در چشمان یکدیگر شادند.

اینجا پنهانی دل دخترک (دستانش نه!) به گرمای عشق پسرک گرم است.

اینجا پنهانی ماه حضور دارد. نه، ماه پنهان نیست ولی نمی دانم چرا فقط دخترک آن را می بیند.

دخترک اندیشید وحضور ماه را به پسرک گوشزد کرد. سپس در چشمانش خیره شد.

اینجا پنهانی عهدی بسته شد.

از این پس با اینکه دستانشان در دست یکدیگر نیست. ولی دلهاشان به یکدیگر قرص است. از این پس دیگر کسی تنها نیست. و یا حداقل ... نباید باشد.

پسرک باز خواهد گشت.

دخترک منتظر خواهد ماند.

اما. کی، کجا و چگو نه اش را کسی نمی داند.

 

با خود می اندیشم. در این انتظار کور.....

آیا پایان چه خواهد شد.

نتیجه چیست؟!

در پایان این صبوری دلنشین. آیا پایان نسیان است یا وصل و یا هیچکدام.

                                                                                    اشک و آه.

پایان قصه از این ها نا معلوم تر است.

اما می دانم. حداقل آنها امروز زندگی را از سر خواهند گرفت. می دانم امروز برای شکستن قلبهاشان اشک نخواهند ریخت و زندگی را به دست مار وحشت و ترس نخواهند سپرد. از این پس به امید زنده خواهند بود.

دلیل زندگیشان امیدی زیبا و دل انگیز است.

نتیجه.....

     نتیجه را نمی دانم.

تا روز موعود، اگر فرا رسد.

                         منتظر خواهم ماند...

آن روز حتماْ باقی قصه را باز خواهم گفت.

                                                            ۸۶/۱۲/۳   پایان

.

.

.  

از تمام عزیزانی که در این مدت مرا با قلم نا توانم همراهی کردند تشکر می کنم.

+ نوشته شده در  2008/3/8ساعت 17:8  توسط مهتیما  | 

پسرک قصه مان تنهاست.

دخترک را از او گرفته اند. همان مسافرانی که سالها پیش همسفرانشان را برگزیده بودند و اکنون سالهاست، با جفت قصه شان سفرهاشان را می پیمایند.

می گویند پسرک نمی تواند سرچشمه ای برای ادامه ی سفر بیابد. می گویند پسرک تو را میان قصه تنها خواهد گذاشت. می گویند پسرک خسته خواهد شد. می گویند پسرک از بس نیاندیشیده تو را از اندیشیدن بازخواهد داشت. می گویند پسرک مهتاب را نمی بیند. می گویند...

دخترک دیگر توان اندیشیدن ندارد. خسته است. ترسو شده وهنوز نمی داند روشنی راهش را مدیون مهتاب بوده و یا از کم بینی تیر چراغ برق سر کوچه را روشنی راهش قرار داده!

روزها گذشت. دخترک در ترس و هیاهو و سکوت، در زیر آواری از سخنانی که او و افکار و معیارهایش را زیر چکمه های روشن بینی شان له می کردند. بیشتر اندیشید!

و به یاد آورد...

تک تک لحظات روشن و زیباشان را. از همان روزهایی که زیر روشنی مهتاب دستان پسرک را فشرده بود. تا روزهایی که در بیابان تنهایی منتظر بازگشت پسرک از صخره مانده بود.

دخترک اندیشید. دیگر نمی ترسد. ولی...

    ولی سر در گم است.

روزی که پسرک را از او گرفتند در گوشش زمزمه کرد "من باز خواهم گشت." با مشکهایی پر آب برای سیرابیمان از شراب و عشق و بهشت. و مهتاب هنوز لبخند می زد!

حال دخترک نمی داند آن روز چگونه خواهد رسید. پسرک باز خواهد گشت؟ آیا آنها خواهند گذاشت پسرک دستان سرد دخترک را میان دستانش گرم کند؟ آیا آنها مهتاب را خواهند دید؟ آیا مشکهای پر آب پسرک برای اندیشیدن دخترک کافی خواهد بود؟ آیا .....؟

               آیا دخترک همسفرش را اشتباه برگزیده بود؟

ناگهان یادش به همان روز پرهیاهو افتاد. همان روزی که به خودش قول داده بود هرگز همسفرش را تنها نگذارد. همان روزی که دیگران در آرامش قلب دخترک سکوت کردند و ترسیدند. همان روزی که دخترک مهتاب را روشن دیده بود.

ترسید.

رو به آسمان کرد. به ماه نگریست و زیر لب زمزمه کرد...

اگر آنها جداییمان را می خواهند اگر معیار لیاقت را آنها تعریف می کنند. اگر قرار است در تنهایی و سکوت باقی راه را سر کنم. ..... مگذار مرا دروغگو بپندارند. مگذار پسرک تنها بماند. مگذار از خود متنفر شوم و هر روز بر خود و تو شک کنم.

اطمینانم را از من مگیر ولی...

                              ولی گرمای قلب پسرک را بگیر!

اگر قرار است سختی و پریشی شان را ببینیم. اگر قرار است قلبهاشان از گرما و عشق و وجود خشک شود. اگر قرار است یأس و نا امیدی و ترسشان بدرقه ی راهمان گردد. اگر قرار است با چشمهای گریان انتظار دیدارمان را بکشند. و یا اصلاْ نکشند!  

گرمای قلب پسرک را بی حضور عشقمان بخشکان.

تنهایی بدون داشتن او را در این بیابان حاضرم. اما نداشتنشان از این پس را، حتا با اینکه تا پیش از این نداشتمشان را حاضر نیستم. مخصوصاْ اگر نبودشان را منت حضور پسرک باشد.

و پسرک هنوز تنهاست.

    دعای خیرتان بدرقه ی راهشان.

        باشد که در دلخوشی و دلخوشی شان ادامه ی راه را از سر گیرند!

                                                                                       ۸۶/۱۰/۳۰

+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 1:48  توسط مهتیما  | 

قرارشان همین بود باید تا آغاز فصل نو، در همان دشتی که اطراق کرده بودند می ماندند. و پسرک باید هر روز پشت همان صخره ی بزرگ می رفت تا آب کافی برای گذران یک روزشان را بیاورد. از همان چشمه های کوچکی که یافته بود.

و دخترک مدتهاست که تنها شده. انگار، آبی که روزی مایه ی حیات بود. مایه ی مرگ دخترک شده و ذره ذره می پوساندش.

پسرک دیگر مانند گذشته ها نیست. انگار به راستی دخترک را فراموش کرده. هر روز صبح برای آوردن آب به سمت صخره روانه می شود و بعد از ظهر به سمت آتش گرمی که دخترک برایش مهیا کرده برمیگردد و ساعتی نمی گذرد که خوابی عمیق آغاز می شود. تا صبح فردا!

و دخترک خیلی تنهاست. روزها در نبود پسرک تنهاست و شبها با بودنش تنهاتر.

پسرک مدتهاست که دخترک را در آغوش نگرفته و برایش شعر نخوانده است. از همان اشعاری که دخترک هر روز خود را برای شنیدنشان آماده می کرد.

پسرک حتی دیگر حرفی برای زدن هم ندارد و دخترک تنهاست.

اما...

   اما ماه می داند که پسرک هرگز عزیزترینش را فراموش نمی کند. او خوب می داند که پسرک با تمام وجود دخترک را دوست دارد و فقط به خاطر اوست که هر روز این راه دشوار را می پیماید.

ماه می داند...

              پسرک فقط کمی خسته است!

                                                                                          ۸۶/۱۰/۱۰ 

+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 0:33  توسط مهتیما  |