پسرک قصه مان تنهاست.
دخترک را از او گرفته اند. همان مسافرانی که سالها پیش همسفرانشان را برگزیده بودند و اکنون سالهاست، با جفت قصه شان سفرهاشان را می پیمایند.
می گویند پسرک نمی تواند سرچشمه ای برای ادامه ی سفر بیابد. می گویند پسرک تو را میان قصه تنها خواهد گذاشت. می گویند پسرک خسته خواهد شد. می گویند پسرک از بس نیاندیشیده تو را از اندیشیدن بازخواهد داشت. می گویند پسرک مهتاب را نمی بیند. می گویند...
دخترک دیگر توان اندیشیدن ندارد. خسته است. ترسو شده وهنوز نمی داند روشنی راهش را مدیون مهتاب بوده و یا از کم بینی تیر چراغ برق سر کوچه را روشنی راهش قرار داده!
روزها گذشت. دخترک در ترس و هیاهو و سکوت، در زیر آواری از سخنانی که او و افکار و معیارهایش را زیر چکمه های روشن بینی شان له می کردند. بیشتر اندیشید!
و به یاد آورد...
تک تک لحظات روشن و زیباشان را. از همان روزهایی که زیر روشنی مهتاب دستان پسرک را فشرده بود. تا روزهایی که در بیابان تنهایی منتظر بازگشت پسرک از صخره مانده بود.
دخترک اندیشید. دیگر نمی ترسد. ولی...
ولی سر در گم است.
روزی که پسرک را از او گرفتند در گوشش زمزمه کرد "من باز خواهم گشت." با مشکهایی پر آب برای سیرابیمان از شراب و عشق و بهشت. و مهتاب هنوز لبخند می زد!
حال دخترک نمی داند آن روز چگونه خواهد رسید. پسرک باز خواهد گشت؟ آیا آنها خواهند گذاشت پسرک دستان سرد دخترک را میان دستانش گرم کند؟ آیا آنها مهتاب را خواهند دید؟ آیا مشکهای پر آب پسرک برای اندیشیدن دخترک کافی خواهد بود؟ آیا .....؟
آیا دخترک همسفرش را اشتباه برگزیده بود؟
ناگهان یادش به همان روز پرهیاهو افتاد. همان روزی که به خودش قول داده بود هرگز همسفرش را تنها نگذارد. همان روزی که دیگران در آرامش قلب دخترک سکوت کردند و ترسیدند. همان روزی که دخترک مهتاب را روشن دیده بود.
ترسید.
رو به آسمان کرد. به ماه نگریست و زیر لب زمزمه کرد...
اگر آنها جداییمان را می خواهند اگر معیار لیاقت را آنها تعریف می کنند. اگر قرار است در تنهایی و سکوت باقی راه را سر کنم. ..... مگذار مرا دروغگو بپندارند. مگذار پسرک تنها بماند. مگذار از خود متنفر شوم و هر روز بر خود و تو شک کنم.
اطمینانم را از من مگیر ولی...
ولی گرمای قلب پسرک را بگیر!
اگر قرار است سختی و پریشی شان را ببینیم. اگر قرار است قلبهاشان از گرما و عشق و وجود خشک شود. اگر قرار است یأس و نا امیدی و ترسشان بدرقه ی راهمان گردد. اگر قرار است با چشمهای گریان انتظار دیدارمان را بکشند. و یا اصلاْ نکشند!
گرمای قلب پسرک را بی حضور عشقمان بخشکان.
تنهایی بدون داشتن او را در این بیابان حاضرم. اما نداشتنشان از این پس را، حتا با اینکه تا پیش از این نداشتمشان را حاضر نیستم. مخصوصاْ اگر نبودشان را منت حضور پسرک باشد.
و پسرک هنوز تنهاست.
دعای خیرتان بدرقه ی راهشان.
باشد که در دلخوشی و دلخوشی شان ادامه ی راه را از سر گیرند!
۸۶/۱۰/۳۰