تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

داستان زندگی ام این روزها مرا به یاد فیلمی می اندازد که سالها پیش دیده بودم. وشاید شما هم دیده باشید.

قسمتی از داستان فیلم به این صورت بود که، پادشاهی برای خوش گذرانی دستور داد مرد فقیری را که شب ها در خیابان می خوابید را نیمه شب در حالت خواب و بدون اینکه متوجه شود به قصر ببرند و به او لباس شاهی بپوشانند و او را روی تخت شاهی بخوابانند. پادشاه نیز پشت یک در از دریچه ی کوچکی مرد بیچاره را می نگریست. صبح که مرد فقیر از خواب برخاست وحشتزده و با تعجب همه جا را نگاه می کرد. ابتدا باورش نمی شد شاه است. اما وقتی دید همه گوش به فرمان او هستند تقدیر را پذیرفت و فکر کرد چیزهایی که تا حالا می دیده خواب بوده و نقش پادشاهی را اجرا کرد. و نیمه شب که دوباره او را به همان خیابان برگرداندند، پادشاه حسابی خندیده بود و مرد بیچاره حسابی گیج شده بود. چند روز بعد، این ماجرا دوباره تکرار شد و مرد بیچاره که از شدت خشم نمی دانست چه کند، صبح که در قصر از خواب برخاست، چاقویی را برداشت و به دری که نزدیک آنجا بود حمله کرد تا خشمش را فروبنشاند و نا خواسته پادشاه را که پشت در پنهان شده بود را کشت.

حالا نمیدانم انگار من مسخره ی دست روزگار شده ام و اوست که به من می خندد. و نمی دانم من با کارهایم دارم خودم را می کشم، یا تقدیرم را یا ...

اما این را خوب می دانم که زور من یکی به روزگار نمی رسد! حداقل کاش کمی ملایم تر می خندید و کاش من کمتر نقش احمق ها را برایش بازی می کردم!

                                                                                     ۸۶/۱۲/۱۰ 

+ نوشته شده در  2008/4/18ساعت 5:24  توسط مهتیما  | 

همیشه سکوت که می کردم می گفت چرا حرف نمی زنی. منم همیشه می گفتم نگفتنی هارو باید فکر کرد. بعدش میگفت، خوب بگو به چی فکر می کنی. و من باز سکوت می کردم!

اون هیچوقت نمیدونست، هر وقت دیگه نتونم فکر کنم، حرف نمی زنم بلکه نگفتنی هارو می نویسم. اما حالا که نیست، نمی دونم نا نوشتنی هارو باید چیکار کنم!!!

                                                                                    ۸۶/۱۱/۱۶

+ نوشته شده در  2008/4/12ساعت 20:8  توسط مهتیما  | 

جهانگرد بود. هر چند وقت یکبار در یک شهر سکنا می گزید و از خاطراتش برای مردمان شهر تعریف می کرد.

آن روز تمام بچه های محل دور او جمع شده بودند. با اینکه جمعیتشان زیاد بود ولی صدایی از کسی بلند نمی شد. بچه ها، پای سخنان مرد جهانگرد نشسته بودند. چه جمع با شکوهی بود. از آنجا می گذشتم و تماشایشان می کردم. اکثراْ پوست هایی تیره داشتند با موها و چشم های قهوه ای! به راستی فرق نمی کرد. پسر یا دختر، همه زیبا بودند. چمنزار وسیعی بود. پر از گلهای رنگارنگ و زیبا و جمعیت آنها این دشت را زیباتر کرده بود. نسیم خنکی می وزید و موهای بلند و زیبای دخترکان را پریشان می کرد و انگار او هم در سکوت به صدای مرد گوش می داد.

و مرد تعریف می کرد. او از دریاها و اقیانوس ها می گفت. از عظمت و شکوه و رنگ سبزـ آبی دریا. از ماهیان و موجودات زنده ای که در این آبها می زیستند و شکوه آبها را دوچندان می کردند. او از جنگلها می گفت. از زیبایی و از سبزی دلنشین جنگلها. از حیواناتی که هرچه از زیباییشان می گفت، کم گفته بود. که هرچه می شماردی از نوع و رنگ و اسمشان، بی انتها بود. او از کوه های سر به فلک کشیده می گفت. از آنهایی که برای فتحشان روزها باید راه می پیمودی، سختی می کشیدی و با لذت فتحشان می کردی. کوه هایی که تمام سال پوشیده از برف بودند. او از صحراها و بیابان ها می گفت. از موجودات خزنده ای که در آن گرما ککشان هم نمی گزید. از جانورانی که به ضرب یک اشاره انسان را از پا در می آوردند. و او ذهن هر یک از آنان را به چیزی مشغول داشت.

هوا تاریک شده بود و مرد خسته. باید می رفت. بچه های محل پراکنده می شدند. آنها بعد از رفتن مرد جهانگرد با یکدیگر شروع به صحبت کردند و هریک از چیزی می گفتند. عده ای از آن جلال و شکوه تعریف می کردند و آرزو می کردند کاش به جای مرد جهانگرد بودند. آنها غصه می خوردند و از زندگی خود ابراز نفرت می نمودند. عده ای دیگر هم با صدای بلند می خندیدند و مسخره می کردند. آنها مرد جهانگرد را توهم زده ای بیش نمی دانستند.

       و دخترک . . . !

او با موهای تیره ی تاب دارش که آنها را با موگیر قرمز رنگی زیباتر کرده بود، گوشه ای نشسته بود و جمعیت را با تعجب نگاه می کرد. دستش را زیر چانه اش زده بود و به جمعیتی که زیر نور مهتاب به وضوح دیده می شدند خیره، می نگریست. با ابروان پیوسته و دامن چین دار سبزی که بر تن کرده بود مرا به یاد دختران فیلم های قجری می انداخت. چقدر دوست داشتنی بود.

حرف های مرد جهانگرد و عکس العمل بچه های محل ذهنش را سخت به خود مشغول داشته بود. آنها یک خانه ی معمولی در همان اطراف داشتند. ولی آن خانه برای او زیباترین خانه ی دنیا بود.

یادش به مرد افتاد که وقتی از شکوه دریا می گفت، برای او حوض آبی خانه شان را یادآور می شد و ماهیان قرمزی که در آن شنا می کردند و زیبایی حوضچه ی آبی و تمیزشان را صدچندان کرده بودند. وقتی مرد از جنگل ها می گفت او یادش به درخت گیلاس و گلابی حیاطشان می افتاد. با تمام گلهای رز و بنفشه و شب بو و لادن و شمعدانی که انگار زیباترین دنیای سبز را یکجا کنار حوضچه شان جمع کرده بودند و کوه های بلند او را یاد تپه ی محله می انداخت. همان که میعادگاهشان بود و هر آدینه فرنگی با بچه های محل آنجا دور آتش جمع می شدند و می رقصیدند.

فرقی نمی کرد. هرچیزی که مرد جهانگرد می گفت، دخترک هیچ، احساس کمبود نمی کرد و فکر می کرد تمام آنهایی را که مرد برایشان تعریف کرده را دارد.

اما یک تناقض وجود داشت. رفتار بچه های محل!

مگر آنها حوض نداشتند با ماهی های قرمز؟! مگر باغچه نداشتند با یک دنیا گلهای زیبا؟! از هرچه می گذشت. تپه که دیگر مشترک بود. تازه. زمستانها هم پر از برف می شد و آنها کلی آنجا برف بازی می کردند.

پس غبطه چرا؟ پس انکار چرا؟ پس آرزوی سفرهای دور و دراز چرا؟ پس ناسزاگویی به مردکی دروغگو چرا؟

وای. چقدر تناقض!!!

او اصلاْ نمی فهمید. او اصلاْ نمی دانست اینها نتیجه ی خیال پردازی های اوست، یا اینکه دیگران چیزهایی را که دارند را نمی بینند. او نمی دانست خودش خیلی قانع است، یا اینکه دیگران خیلی متوقع. او نمی دانست ...

          نه، او اصلاْ هیچ نمی دانست ...! 

                                                                                          ۸۷/۱/۳

 

+ نوشته شده در  2008/4/5ساعت 22:24  توسط مهتیما  |