تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!
!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

با اینکه در تابش آفتاب بیستمین سالروز آغاز زندگیم، با رؤیای تو از خواب برخاستم. تو بی اندیشیدنت، جایت در اندیشه ام خالیست!

انگار دیگر برای مبارکی این روز، باد و نباد فرقی نمی کند!




+ تاریخ درج 2008/5/17
زمان 12:6
به قلم مهتیما

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-

آری

   به گمانم همین دیشب بود.

خواب می دیدم.

       من بودم و تو بودی و سرنوشت!

هر سه در قایق کوچکی روی امواج سبز-آبی دریا شناور بودیم و می رفتیم. نمی دانم به کجا. اما انگار خیلی دور نبود. من خشکی را از داخل قایق می دیدم. سبزی درختانش دل جفتمان را گرم کرده بود.

اما سرنوشت خیلی بازیگوشی می کرد. من و تو دستانش را محکم گرفته بودیم تا کار دستمان ندهد. همان موقع که سرنوشت سر به سرمان می گذاشت و می خواست از دستمان بگریزد، امواج دریا هم خشمگین می شدند و من از هراس، انگار به کوه محکمی تکیه داده باشم، در آغوش تو آرام گرفته بودم. سرنوشت هم از این آرامش سوء استفاده کرد و خود را به دریا انداخت. شنا کنان کمی جلوتر رفت و برایمان دست تکان داد و پشت سرش حضور خشکی ما را آرام می کرد.

همچنان که هر دوبه شیطنت سرنوشت می خندیدیم و از نزدیک بودن خشکی شاد بودیم،دریا را طوفانی سهمگین در بر گرفت، که قایق کوچکمان تاب مقاومت در مقابلش را نداشت و با امواج به بالا و پایین می رفت. من خود را در آغوشت جای داده بودم و تو همانند پرنده ای مرا در آغوش کشیده بودی! یک لحظه با خود اندیشیدم "یک قدم بیشتر نمانده بود." اما صدای امواج و حرکت قایق مجال فکر کردن نمی داد. جفتمان سر تا پا خیس شده بودیم و نمی دانم سرنوشت در میان امواج کجا بود. حتما اوضاع خوبی نداشت!

وبالاخره سهمگین ترین موج کار خود را کرد و قایق ما را به هوا پرتاب کرد. و من و تو ....

نه، فقط "من"....

           از خواب پریدم.

صدای ساعت که به صدای جیغ سرنوشت می ماند مرا از خواب بیدار کرده بود. چقدر ترسیده بودم و تو نبودی تا در آغوشت بگیرم.

                کاش حداقل پایان این رویای صادقه را می دیدم....!

.

.

منظور از "سرنوشت" شاید دقیقا تقدیر نباشد!

                                                                                        ۸۷/۲/۲  




+ تاریخ درج 2008/5/10
زمان 0:50
به قلم مهتیما

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-

این بار تو را شکر می گویم.

به بودنت،به هستی ات، به عشقت، به احساست، به وجودت!

این بار تو را به شکرت شکر می گویم!

 

این بار تو را شکر می گویم.

به بودنم، به هستی ام، به عشقم، به احساسم، به وجودم!

 این بار تو را به شکرم شکر می گویم!

 

این بار تو را شکر می گویم.

به بودنش، به هستی اش، به عشقش، به احساسش،به وجودش!

این بار تو را به شکرش شکر می گویم!

 

این بار می دانم چرا و چگونگی شکرم را!

                                                   تو را شکر....!!!

                                                                                      ۸۶/۹/۲۹




+ تاریخ درج 2008/5/3
زمان 21:40
به قلم مهتیما

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-

این فقط یه بازیه!!!

محال ترین آرزوهایم شاید اینها باشند:

۱. کاش برای رسیدن به آنچه در ذهن می پروردم کمی تلاش می کردم.

۲. کاش مهر سکوت لبانم شکسته می شد.

۳. کاش نا فرجام، هرگز تأویل نمی شد.

۴. کاش غرورم کمی کم میشد.

۵. کاش عمر خوابم کوتاه، عمر تلاش و کارم بلند، عمر عشقم بی نهایت و عمر تنبلی ام به صفر می رسید.

۶. کاش می دانستم تا جاهل نباشیم. کاش می خواستم تا احمق نباشم.

۷. کاش می فهمیدم زبان تجربه را تا درس هایش را بیاموزم.

۸. کاش کمی قدر شناس تر بودم.

۹. کاش دنیای سیاه سفیدمان را رنگی می دیدیم و رنگ مصنوعی دنیا را از آن می گرفتیم.

۱۰. کاش خود را پیش از آنکه بخواهیم دیگری را اصلاح کنیم اصلاح می کردیم.

۱۱. کاش کوچک ها را بزرگ و با ارزش ها را بی ارزش نمی دیدیم.

۱۲. کاش حرمت شکنی نمی کردند تا حرمتشان را حفظ کنیم.

۱۳. کاش...

                 امان از این ای کاش های بی پایان...

                                 که شاید هرگز محال نبوده اند!!!




+ تاریخ درج 2008/4/24
زمان 20:33
به قلم مهتیما

-:-----------------------------------------------------------------------------------:-