تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

صدای جاروی رفته گر، سکوت شب را می شکند. سیب زمینی ها در سطل حلبی کارتن خواب ها مغز پخت می شوند. در پارکینگی مانند دهان کوسه ماشینی را می بلعد و بسته می شود. نور چراغ طبقه ی پنجم آپارتمان روبرویی در نیمه شب خاموش می شود. شاید...

...پسرکی برای معشوقه جدیدش نامه عاشقانه می نوشته و...

...دخترکی در تنهایی شب عکس همانی را که فکر می کند دل خسته اش است را   سیر نگاه می  کرده و...

...مادری تب فرزند مریضش را پاشویه می کرده و...

...کسی در انتظار دوست اینترنتی اش نشسته بوده و...

...زاهدی برای رستگاری اش دست به دامن خدا شده، قرآن می خوانده و...

...کسی فیلم س ک س ی نگاه می کرده و...

                             ...حال خسته شده، می خواهد بخوابد!

پسرکی از روی سرخوشی "سلطان قلبم" می خواند و دور می شود. سرایدار خانه ی بقلی درها را یکی یکی قفل می کند.کارگرهای خانه ی نیمه ساخته ی کناری آفتابه به دست پشت تپه محو می شوند. ماشینی که با سرعت، حتا هوا را می لرزاند، بی آنکه دیده شود صدای آژیری گوش خراش را بلند می کند. _شاید تنها چیزی که دخترک را به خود می آورد._ قلبش به تپش می افتد و زانوانش می لرزند. "نکند اوست که می خواهد اینگونه صدایم زند." مردی با یک رکابی و شلوارکی از گلهای سرخ و زرد با چشمانی خواب آلوده با خودش غرغر می کند و همچنان که می آید، از طبقه سوم ساختمان جلویی کسی سرش را از پنجره بیرون می آورد و فریاد می زند"ببر صداشو!" و صدای آژیر قطع می شود.

و شاید مرد شلوارک پوش به همان سرعتی در راببندد، که دخترک پنجره ی اتاقش را می بندد.

  

   همه می روند بخوابند و دخترک نمی داند این شب مهتابی است یا نه!

                                                                                   

                                                                                      ۸۷/۳/۲۳ 

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/14ساعت 2:38  توسط مهتیما  | 

امروز در سرسرای خنک تنهایی ام، در میان سیل جمعیت و هوای داغ، ناگاه یادم تو را آمد.

          دلم لیاقت دلت را ندارد.

          خودت لیاقت من را...!

و ما بی لیاقت ترین آدمهای این سرزمین، در حسرت دیدار یکدیگر تنها مانده ایم و دلمان برای هم تنگ می شود.

من می دانم می توانم لیاقت دلت را داشته باشم، اگر بخواهم.

                                                              .....می خواهم.

تو می دانی می توانی لیاقتم را داشته باشی، اگر بخواهی.

                                                        .....اما نمی خواهی!

نمی دانم ناشی از چیست!

          ترس، سستی یا غرور؟!

                    اما مهم این نیست!

                              "مهم این است که تو نمی خواهی!!!"

                                                              ۸۷/۳/۲

+ نوشته شده در  2008/6/8ساعت 20:47  توسط مهتیما  | 

به گمانم من اشتباهی باشم. از نوادگان کوروش، خونم مخلوطی از عرب و مغول. و انگار ریشه ام را به یغما برده اند.

یادم می آید. آری، این یکی از آن خاطره هایی است که هرگز برایم اتفاق نیفتاده!!! پدرانم را می گویم. پدرانم به رنگ پرچمشان می نازیدند. پدرانم اولین کسانی بودند که بر دیوارها خطی از صلح نوشتند و در قلبهایشان ماهتاب می تابید. پدرانم همیشه شاد زیستن را تجربه کردند. پدرانم نام فرهنگ را برایم به ارث گذاشتند. پدرانم به رسم سادگی و دل پاکشان رسوم زیبایی را برایم به یادگار گذاشتند.

                     یادگارانی که هرگز آنها را به یاد نیاوردم. ارثی که انگار مانند گنجینه ای "فقط" با ارزش است. اما از آن استفاده ای نمی شود. نمی دانم چرا حتا به دنبال آن گنجینه نمی گردم. شاید گاهی از آن یاد کنم، از درخشش سکه هایی که شاید در صندوقی چوبین می درخشند. اما این فقط یک توصیف ناشنوده است. توصیفی که هر گز به واقعیت مبدل نشد. و شاید "بهتر": نخواستم مبدل شود. نمی دانم از چه بود. از ترس یا لذت خاراندن پشتم در هوای داغ!!!ـ مانند گوسفندانی که هر بعد از ظهر برای چرا می روند.ـ 

نمی دانم چرا شبها لالایی خوابم، صدای چک چک اشکی بر بالش خیسم است. نمی دانم چرا من هرگز حتا خواب آن صندوقچه ی چوبین را ندیدم. نمی دانم چرا همیشه توصیف دیگران از برق سکه های طلا دلم را لرزاند و انگشت را به دهانم گذاشت. اما...

پس کو؟ کجاست آن فرهنگی که همه دم از آن می زنید و من هر چه بیشتر می گردم کمتر می یابم؟!

کارمان شده خوردن تا سرحد مرگ. خوردن تا جایی که حتا جایی برای نوشیدن جرعه آبی باقی نماند. خوردن تا سر حد ترکیدن!!! نمی دانم چرا هیچکدامتان از پر خوری نمی میرید. نمی دانم چرا میراث خورانتان از خوردن شما سیری ندارند.

اما این را خوب می دانم که صدای سکه های طلا اصلا شبیه چیزی که الان می شنوم نیست!! و نبوده!!

باز یادم به خاطره ای افتاد. خاطره ای بس تلخ و نمی دانم شاید هم شیرین! تصویری نیست! این خاطره فقط صداست! صدای چک چک اشک. صدای چک چک خون. صدای فریاد. صدای خرد شدن شیشه. صدای قلبهایی که از زنده بودن می تپیدند.

نمی دانم چرا در پایان این خاطره همه شادند. همه می خندند. همه ماهتاب را می بینند. همه به تار سبیلشان حتا، جوانمردی را قسم می خورند.

و اما امروز...

امروز از ترس و خشم و نفرت از نوشتن خاطراتم فرار می کنم، نکند که فردا فرزندانم بخوانند و بر داشتن همچنین اجدادی از شدت نفرت مرا حتا لایق ناسزاگوییشان ندانند!!

امروز ماهم را دزدیده اند و شبم را با پروژکتوری نورانی از روز، روشنتر کرده اند. امروز مشتهایم به جای آسمان، در سوراخ جیبم پنهان است. امروز به جای اینکه خاطراتم را با خون، بر دیوار بنویسم تا همه بخوانند، با خودنویس خارجی مارک دار  می نویسم، تا پاره کنم و هرگر نخوانم....

امروز خاطره ی رشادت های ۱۵ خرداد مرا به جای شادی به گریه می اندازد. ـ کاش من هم مثل آنان بودم.ـ امروز به جای کوروش، تحفه ها* بر من حاکمند. امروز به جای پرچم صلح، سمبل تروریسم شده ام. امروز حتا سوگند بر ماه دروغی بیش نیست. امروز صدای خرناس گوسفندی که با شکم پر، در هوای داغ بعد از ظهر خوابیده، شیرین تر از صدای سکه هاست!!

           امروز.....

                                                                                         ۸۷/۳/۸

.

* این کلمه از متن نوشته های یکی از دوستان برگرفته شده! (البته اگه قابل دوستی باشم!)

+ نوشته شده در  2008/5/31ساعت 1:35  توسط مهتیما  | 

صبح روز بزرگیست. نه به خاطر اینکه در همچنین روزی زیستنم را آغاز کرده ام. بلکه چون امروز خاطرات با تو بودن برایم تازه می شود. می دانم می آیی. به رسم عشق پاکمان، به رسم وفا، به رسم یاد، به رسم با هم بودن، به رسم دلدادگی،... به خاطر همه ی اینها هم که نیایی، می دانم برای تبریک این روز، به قلب خسته ام می آیی. نمی دانم، شاید هم به رسم عادت. می دانم می آیی، می دانم، می دانم، می دانم می آیی...

نکند دیر شود. اگر بیایی و نباشم چه؟! باید زیباترین لباسهایم را بر تن کنم. همان دامن چین دار قرمزم. همان که بیشتر از همه دوستم می داشتی!! تک دانه های سیاه اخم را می چینم و لبهای رنگ و رو رفته ام را با رنگ صورتی همیشگی می آرایم. مژگانم را برایت بلند تر می کنم و با خط چشمی ناشیانه، چشمانم را برایت درشت تر...

و با لبخندی دندانهای سپیدم را به رخ آینه می کشم. گردنبند نقره ام را به گردن می آویزم، همان که جفتش در کشوی میزت است. کفشهای نو ام را می پوشم همانهایی که ندیده بودیشان. تو همیشه کفشهای جدیدم را دوست می داشتی!!

همه چیز حاضر است، فقط قلبم مانده....!! نفسم به سختی می کشد. در صندوقچه ی کهنه را می گشایم. قلبم چه زیبا می تپد. آن را با آرامش در سینه ی چروکیده ام جای می دهم و نفسی خیس، از سر ترس و تازگی می کشم و راهی می شوم....

در را می گشایم و عکس لبخند نابت را در آیینه ی خیال می بینم و به نامش راه می افتم...نکند دیر شود. نکند بیایی و نباشم. تمام راه را می دوم. زمین خوردنم مهم نیست. ولی لباسهایم خاکی می شوند.

نمی دانم چرا ساعتم امروز خواب می بیند و هر ثانیه را سالی می شمارد و الآن ساعتهاست که زیر این پل قرمز، روی نیمکت چوبی همیشگی نشسته ام. لباسهایم را تکانده ام و چشمانم به پرندگانی که به این سو و آن سو می روند خیره مانده، شاید یک کدامشان برایم پیامی از تو آورده باشند. ساعتها می گذرد و من تمام خاطرات خوب و بدمان را مرور می کنم... و اکنون به ۲۲ رسیده ام. آری، همان ۲۲ ای که تو هماره زودتر می آمدی و من اکنون با دلی خسته، تا دیر تر به انتظارت نشسته ام. می دانم می آیی. پس چرا هنوز نیامدی؟ دیر است، باید بروم. امشب در خانمان حراجی بر پاست. می خواهند مرا به حراج بگذارند، دلم برایت تنگ شده. باید به خانه بروم. مادرم منتظر است. می دانم می آیی. راهی خانه می شوم. شاید پشت در خانه منتظرم باشی. سایه ای تعقیبم می کند. حتماْ می خواهی غافلگیرم کنی. قدمهایم را آرامتر بر می دارم که به من برسی، و ناگهان بر می گردم تا در آغوش بگیرمت و صورتت را غرق بوسه کنم. اما کسی نیست. کجا پنهان شدی؟ کجایی؟ کجایی؟ می دانم می آیی. زودتر بیا. باید به خانه برگردم. مادرم منتظر است.

دوباره به سمت خانه راهی می شوم. دیر است. گامهایم سریعتر بر می دارند. به پشت سر بر می گردم، شاید ببینمت. نیستی، کجایی؟ می دانم می آیی.....

.....................................................................................................

آخر شب است و من با پایی که از درد می لنگد و لباسهایی که از به زمین خوردنم هنوز خاکی و خونی اند، به خانه رسیدم. می دانم می آیی. نگاه کن. من پشت پنجره ی اتاقم هنوز منتظرت هستم. پاهایم نای ایستادن ندارند. می دانم می آیی، می دانم، می دانم، می دانم می آیی.

دیر وقت است. شاید هم خیلی زود است. شب بود. نمی دانم چرا هوا روشن است. می خواهم بخوابم.نمی دانم چرا بالشم خیس است، نمی دانم چرا پایم اینقدر درد می کند، نمی دانم چرا نفسم به سختی می کشد، نمی دانم چرا ....

اما این را خوب می دانم. می دانم می آیی. می دانم، می دانم، می دانم می آیی....!

                                                                                       ۸۷/۲/۳۰

.

.

رها فکر می کنم تو با این کارت ما رو از خودمون هم دریغ کردی! کجایی گلم؟!! ما واقعاْ دلمون برات تنگ شده! (البته اگه قابل بدونی!!)

+ نوشته شده در  2008/5/24ساعت 22:58  توسط مهتیما  |