صدای جاروی رفته گر، سکوت شب را می شکند. سیب زمینی ها در سطل حلبی کارتن خواب ها مغز پخت می شوند. در پارکینگی مانند دهان کوسه ماشینی را می بلعد و بسته می شود. نور چراغ طبقه ی پنجم آپارتمان روبرویی در نیمه شب خاموش می شود. شاید...
...پسرکی برای معشوقه جدیدش نامه عاشقانه می نوشته و...
...دخترکی در تنهایی شب عکس همانی را که فکر می کند دل خسته اش است را سیر نگاه می کرده و...
...مادری تب فرزند مریضش را پاشویه می کرده و...
...کسی در انتظار دوست اینترنتی اش نشسته بوده و...
...زاهدی برای رستگاری اش دست به دامن خدا شده، قرآن می خوانده و...
...کسی فیلم س ک س ی نگاه می کرده و...
...حال خسته شده، می خواهد بخوابد!
پسرکی از روی سرخوشی "سلطان قلبم" می خواند و دور می شود. سرایدار خانه ی بقلی درها را یکی یکی قفل می کند.کارگرهای خانه ی نیمه ساخته ی کناری آفتابه به دست پشت تپه محو می شوند. ماشینی که با سرعت، حتا هوا را می لرزاند، بی آنکه دیده شود صدای آژیری گوش خراش را بلند می کند. _شاید تنها چیزی که دخترک را به خود می آورد._ قلبش به تپش می افتد و زانوانش می لرزند. "نکند اوست که می خواهد اینگونه صدایم زند." مردی با یک رکابی و شلوارکی از گلهای سرخ و زرد با چشمانی خواب آلوده با خودش غرغر می کند و همچنان که می آید، از طبقه سوم ساختمان جلویی کسی سرش را از پنجره بیرون می آورد و فریاد می زند"ببر صداشو!" و صدای آژیر قطع می شود.
و شاید مرد شلوارک پوش به همان سرعتی در راببندد، که دخترک پنجره ی اتاقش را می بندد.
همه می روند بخوابند و دخترک نمی داند این شب مهتابی است یا نه!
۸۷/۳/۲۳

