دخترک دست به سینه زد و با شجاعت، پشت به او ایستاد و گفت: "گفتم که: نه!"
و پسرک ناگهان گر گرفت. نمی دانم چه بود که به این روز درش می آورد! خشم، نفرت، غرور، عصبانیت و یا حتا عشق...!
هرچه بود، پسرک دیگر تاب نیاورد. دو زانو بر زمین افتاد و دستانش را رو به آسمان گرفت و فریاد کرد!
فریاد کرد و هرچه در دل داشت، بیرون ریخت. ابتدا به مهتاب طعنه زد و دخترک با اینکه اصلاْ خوشش نیامد، چیزی نگفت. و پسرک ادامه داد و گفت و گفت و گفت. از عشقشان گفت. از خاطراتشان گفت. از خودشان و خدایشان گفت. از فردا گفت و از دیروز. از مشکهایی که فقط به خاطر دخترک پر آب می شدند. از سقفی که زیر آسمان، به عرش خواهد رسید. او حتا از دفترچه خاطرات سوخته اش هم گفت!
و دخترک بی آنکه چیزی بگوید، از جایش حتا تکان هم نخورد!
پسرک لحظه ای مکث کرد و از نو آغاز کرد. این بار بلندتر فریاد می زد. از صدای او و حرکاتش، هر کسی از آنجا می گذشت، فاصله ی مطمئنه را حفظ می کرد و می ایستاد، تا سیر از دیوانه بازی هایش لذت ببرد. عده ای می خندیدند. عده ای سکوت کرده بودند. عده ای، مات و مبهوت او، به کارهای عقب افتاده شان فکر می کردند. عده ای برایش دل می سوزاندند و به دخترک طعنه می زدند. ولی عده ای که از اول، شروع به تماشایش کرده بودند، هیچ نگفتند. فقط در دل با خود گفتند: "دخترک دیوانه است!" و سپس با نگاه عاقل اندر سفیهی، چپ چپ نگاهش می کردند.
پسرک دوباره مکث کرد و با خشم رو به دخترک گفت: "تو هم یه چیزی بگو!"
ولی دخترک، بی آنکه برگردد، زیر زیرکی به ماه چشمکی زد و رفت. و همچنان که دورتر می شد، صدای پسرک را می شنید که نام خودش را با صدای بلند فریاد می کرد.
و دخترک در دل دل گفت:
"شاید این "نه" گفتن فقط به این خاطر باشد که تو بگردی، و باز هم خودم را بیابی! البته اگر بیابی!!"
۸۷/۴/۱۳