تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

دروغ چرا؟!

شب است و ماه می تابد. اما "انگار" نه مثل همیشه. صدای جیر جیرکی به خستگی ام ریتم می دهد و با سکوتش مرا به انتظار لالایی شبانه ای خسته تر می کند. و من همچنان که خاطراتم را مرور می کنم و از شهر خارج می شوم. تو را فراموش می کنم.

دروغ چرا؟!

"تو را فراموش می کنم!"

                                             ۸۷/۳/۲۸

 

 

+ نوشته شده در  2008/7/19ساعت 2:20  توسط مهتیما  | 

  این روزها کارم شده:

خوردن

      رفتن

            ماندن

فهمیدن       حرف زدن

       دانستن         گوش کردن

              نرفتن             شنیدن

رقصیدن        خواندن

    شستن             خواندن

         حفظ کردن          خواندن

دیدن          عبادت کردن

      دریدن            خندیدن                         

           دویدن           آرایش کردن

ترکیدن         پختن

       ریختن        ورق زدن        

            بردن           دیدن و شنیدن    

گشتن         ریختن           

      گردیدن        مرور کردن

            شکستن       بخشیدن

پریدن           جمع کردن

      ساختن          فریاد کردن     

            خواندن          خیره ماندن    

و

ننوشتن

نمی دانم قلمم را چه کسی دزدیده!

                           

                                      ۸۷/۴/۲۰

 

+ نوشته شده در  2008/7/12ساعت 3:29  توسط مهتیما  | 

دخترک دست به سینه زد و با شجاعت، پشت به او ایستاد و گفت: "گفتم که: نه!"

و پسرک ناگهان گر گرفت. نمی دانم چه بود که به این روز درش می آورد! خشم، نفرت، غرور، عصبانیت و  یا حتا عشق...!

هرچه بود، پسرک دیگر تاب نیاورد. دو زانو بر زمین افتاد و دستانش را رو به آسمان گرفت و فریاد کرد!

فریاد کرد و هرچه در دل داشت، بیرون ریخت. ابتدا به مهتاب طعنه زد و دخترک با اینکه اصلاْ خوشش نیامد، چیزی نگفت. و پسرک ادامه داد و گفت و گفت و گفت. از عشقشان گفت. از خاطراتشان گفت. از خودشان و خدایشان گفت. از فردا گفت و از دیروز. از مشکهایی که فقط به خاطر دخترک پر آب می شدند. از سقفی که زیر آسمان، به عرش خواهد رسید. او حتا از دفترچه خاطرات سوخته اش هم گفت!

و دخترک بی آنکه چیزی بگوید، از جایش حتا تکان هم نخورد!

پسرک لحظه ای مکث کرد و از نو آغاز کرد. این بار بلندتر فریاد می زد. از صدای او و حرکاتش، هر کسی از آنجا می گذشت، فاصله ی مطمئنه را حفظ می کرد و می ایستاد، تا سیر از دیوانه بازی هایش لذت ببرد. عده ای می خندیدند. عده ای سکوت کرده بودند. عده ای، مات و مبهوت او، به کارهای عقب افتاده شان فکر می کردند. عده ای برایش دل می سوزاندند و به دخترک طعنه می زدند. ولی عده ای که از اول، شروع به تماشایش کرده بودند، هیچ نگفتند. فقط در دل با خود گفتند: "دخترک دیوانه است!" و سپس با نگاه عاقل اندر سفیهی، چپ چپ نگاهش می کردند.

پسرک دوباره مکث کرد و با خشم رو به دخترک گفت: "تو هم یه چیزی بگو!"

ولی دخترک، بی آنکه برگردد، زیر زیرکی به ماه چشمکی زد و رفت. و همچنان که دورتر می شد، صدای پسرک را می شنید که نام خودش را با صدای بلند فریاد می کرد.

و دخترک در دل دل گفت:

"شاید این "نه" گفتن فقط به این خاطر باشد که تو بگردی، و باز هم خودم را بیابی! البته اگر بیابی!!"

                                                           ۸۷/۴/۱۳ 

+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 16:37  توسط مهتیما  | 

دستانت به اوج سرما که می رسند، همان روز برف بازی، داغ احساسشان می کنی!

چشمانت به اوج نور که می رسند، همان روز آفتابی، دیگر هیچ نمی بینی!

صبوری ات به اوج سکوت که می رسد، همان روز بغض، فریاد می زنی!

زخمت به اوج درد که می رسد، همان روز بی تابی، آرام می شوی!

لبانت به اوج لبخند که می رسند، همان روز شاد، بغض میکنی!

و حالا این منم که به اوج حرف رسیده ام، همین روز دلتنگی، ولی نمی دانم چرا سکوت می کنم!

                                              ۸۶/۱۲/۲۰

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/28ساعت 0:3  توسط مهتیما  | 

خیره به آسمانت و روی زمینت، صبر خواهم کرد. زیر سایه ی درختان و در انتظار رسیدن میوه ها، صبر خواهم کرد. هم پیله ی کرم شب تاب و به عشق پرواز، تا پروانه شدن، صبر خواهم کرد. هم قبر مردگان و تا پوسیده شدن، صبر خواهم کرد. هم پیچ غنچه ی گلها و تا باز شدن، صبر خواهم کرد. هم صدای جیرجیکها آواز خواهم خواند و به انتظار صبح، صبر خواهم کرد. هم مشت برادران و خواهرانم به انتظار رسیدن فریادم به گوش عرش، صبر خواهم کرد.هم پای مادران، تا بزرگ شدن فرزندان، صبر خواهم کرد. هم چرخش گوی غلتان قلمم و تا نوشته شدن، صبر خواهم کرد. هم بوی خشبوترین عطرها تا مرز بوئیده شدن، صبر خواهم کرد. به گوشه نشینی اشک تا خود باریده شدن، صبر خواهم کرد. هم گیر بغض و تا مرز ترکیدن، صبر خواهم کرد. هم بلندی فریاد، تا خود شنیده شدن، صبر خواهم کرد. هم عرش سکوت و تا سقوط فریاد، صبر خواهم کرد. هم روشنی برق و تا شنیده شدن رعد، صبر خواهم کرد. هم درخشش زری ناب و تا خودنمایی بر دستان دخترکی زیبا صبر خواهم کرد. هم عمق اقیانوس، تا موج شدن بر ساحلی آرام، صبر خواهم کرد. هم شروع صفحه ی تقدیم نامه تا خود خود خود پایان، به انتظار خوانده شدن، صبر خواهم کرد. هم کوبه ی کلون در تا خود باز شدن، صبر خواهم کرد. در التماس دعا برای مستجاب شدن، صبر خواهم کرد. مثل جوجه اردک زشت برای قو شدن، صبر خواهم کرد. هم جیک جیک جوجه عقابان برای پرواز در خود اوج صبر خواهم کرد. هم مزه ی غذایی خوشمزه، برای خورده شدن، صبر خواهم کرد. هم نیاز ندایی در طلب کمک و بی هراس از تنها ماندن تا خود خود خود یا علی گفتن، صبر خواهم کرد. هم سردی برف زمستان تا لرزاندن زانوانی جلوی شومینه حتا، صبر خواهم کرد. هم نوای انگشتان سردی روی دکمه ها، تا گرم کردن دلی آن سوی آبها، از خواندن این پیام، صبر خواهم کرد. هم سوزش دل دخترک دست فروشی از گرسنگی، تا سنگینی دخترکان آن سوی شیشه ی رستوران از سیری، صبر خواهم کرد. هم تلاش هم کلاسی ام برای قبولی، صبر خواهم کرد. هم نوازش نسیم، از لا به لای درختان و به لطافت صورت دخترکان، تاشکستن ستونی از جنس سنگ، صبر خواهم کرد. هم ترشی قوره تا شیرینی حلوا، صبر خواهم کرد. هم صبر ِ صبر، تا خود طاق شدن و شاید نشدن، صبر خواهم کرد.

آری، من، هم گیج این تجربه، تا خود خود خود نتیجه، صبر خواهم کرد.

              باشد که ایمان بیاورم

                          به سرآغاز فصل صبر   

                                                   ۸۷/۳/۲۹ 

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 2:47  توسط مهتیما  |