برای خودش قیامتی بود. همه دوباره زنده شده بودند و سر از خاک برآورده بودند. شادها می رقصیدند. غمگین ها می گریستند. خشمگین ها فریاد می زدند و گیج ها سوت...
هرکسی به کاری مشغول بود. اما همه زنده بودند. ـ دوباره زنده شده بودند.ـ و دخترک مثل همیشه گوشه ای ایستاده بود و می نگریست. چشمهایش برق می زدند. هرچه بود، زنده شدن خاطرات اتفاق کمی نبود. خاطراتی که مانند یک توده ی سر بسته در گوشه ی قلبش لانه کرده بودند و انگار داشتند او را از داخل ذره ذره، می پوسانیدند. خاطراتی که داشتند به دست فراموشی سپرده می شدند. خاطراتی که حتا شاید، دخترک هرچه فکر می کرد، به یاد نمی آوردشان. اما حالا زنده بودند، می خندیدند، می دویدند، می گریستند، منتظر می ماندند، زیر باران خیس می شدند، تعجب می کردند، بغض می کردند، شعر می گفتند، می نوشتند، گوش می دادند، فریاد میزدند، عصبانی می شدند، آبمیوه می خوردند، عطسه می کردند، به سفر می رفتند و انگار حالا دوباره، همه از سفر بازگشته بودند.
سفری طولانی و حتا شاید طاقت فرسا!
سفری که دخترک را دور کرده بود، دور از شهر، دور از گذشته، دور از افکار و احساساتش، دور از خاطراتش و حتا انگار، دور از خودش...
و حالا همه ـ او و خاطراتش ـ از سفری دور و دراز به خانه برگشته بودند.
دخترک مات و مبهوت، به شیطنت خاطرات می نگریست. خاطراتی که حالا در اتاقش، همه گرد هم آمده بودند. و همه چیز را به هم می ریختند. عده ای روی تخت بالا و پایین می پریدند، عده ای با پرده و پنجره بازی می کردند و عده ای با قلم دخترک نقاشی می کردند. خانه دوباره شلوغ شده بود و این خاطرات بودند که انگار با برگشتنشان، زندگی را به دخترک بخشیده بودند، و او دوباره داشت از زندگی لذت می برد. شاید برای یک لحظه!!
"... دخترک خوابید، و صبح که برخاست، چیزی به یاد نمی آورد!"
۸۷/۵/۶
