تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

برای خودش قیامتی بود. همه دوباره زنده شده بودند و سر از خاک برآورده بودند. شادها می رقصیدند. غمگین ها می گریستند. خشمگین ها فریاد می زدند و گیج ها سوت...

هرکسی به کاری مشغول بود. اما همه زنده بودند. ـ دوباره زنده شده بودند.ـ و دخترک مثل همیشه گوشه ای ایستاده بود و می نگریست. چشمهایش برق می زدند. هرچه بود، زنده شدن خاطرات اتفاق کمی نبود. خاطراتی که مانند یک توده ی سر بسته در گوشه ی قلبش لانه کرده بودند و انگار داشتند او را از داخل ذره ذره، می پوسانیدند. خاطراتی که داشتند به دست فراموشی سپرده می شدند. خاطراتی که حتا شاید، دخترک هرچه فکر می کرد، به یاد نمی آوردشان. اما حالا زنده بودند، می خندیدند، می دویدند، می گریستند، منتظر می ماندند، زیر باران خیس می شدند، تعجب می کردند، بغض می کردند، شعر می گفتند، می نوشتند، گوش می دادند، فریاد میزدند، عصبانی می شدند، آبمیوه می خوردند، عطسه می کردند، به سفر می رفتند و انگار حالا دوباره، همه از سفر بازگشته بودند.

سفری طولانی و حتا شاید طاقت فرسا!

سفری که دخترک را دور کرده بود، دور از شهر، دور از گذشته، دور از افکار و احساساتش، دور از خاطراتش و حتا انگار، دور از خودش...

و حالا همه ـ او و خاطراتش ـ از سفری دور و دراز به خانه برگشته بودند.

دخترک مات و مبهوت، به شیطنت خاطرات می نگریست. خاطراتی که حالا در اتاقش، همه گرد هم آمده بودند. و همه چیز را به هم می ریختند. عده ای روی تخت بالا و پایین می پریدند، عده ای با پرده و پنجره بازی می کردند و عده ای با قلم دخترک نقاشی می کردند. خانه دوباره شلوغ شده بود و این خاطرات بودند که انگار با برگشتنشان، زندگی را به دخترک بخشیده بودند، و او دوباره داشت از زندگی لذت می برد. شاید برای یک لحظه!!

"... دخترک خوابید، و صبح که برخاست، چیزی به یاد نمی آورد!"

                                                       ۸۷/۵/۶

+ نوشته شده در  2008/8/16ساعت 21:55  توسط مهتیما  | 

به خیال خامشان می خندم. به عجز و ناله شان می خندم. به التماسشان، به زجرشان، به اخمشان، به وهمشان می خندم! به لبخند و شادی و رقصشان می خندم.به دعا و نذرشان می خندم. به نفرین و شرمشان می خندم. به افسوسشان می خندم. به غم بیهوده و شکر از سر ترسشان می خندم. به تلاش و تمناشان می خندم. به بالا و پائین کردن و قصه ی آرزوهای محالشان می خندم. می خندم. با صدای بلند می خندم. به تو می خندم. به خیالات خامت می خندم. به خنده های از سر سرخوشی ات می خندم. به دیوانگی ات می خندم. به عاشقی کردنت می خندم. به فریادهای بلندت می خندم. به ناسزاگویی هایت می خندم. به سرزنش هایت می خندم. به تو، به تو، به تو که نامت را با صدای بلند فریاد می زنی، می خندم!

آنها فکر می کنند به خاطرشان این عشق نافرجام خواهد شد و تو فکر می کنی به خاطرت فرجام!

               "اما من فقط و فقط زیر نور مهتاب عاشق خواهم ماند." 

.

.

۲: آنها همه به من می خندند!!

۱: مهتاب می دانست من عاشقی کردن بلد نیستم! همین شد که خود را قاطی این قصه کرد!!!!!!!

                                                     ۸۷/۳/۱۹           

+ نوشته شده در  2008/8/9ساعت 14:24  توسط مهتیما  | 

دنیای سیاهش به ناگاه روشن شده بود. از هر گوشه ی آسمان، خورشید بود که می تابید و قلبش را از تیرگی ها بیرون می کشید.

دخترک را می گویم.

از دیروز حالش خیلی بهتر بود. می گفت رفته است پیش روان شناس تا بلکه او روان پژمرده اش را شناسایی کند. اما من که ندیدم پا از خانه برون بگذارد. وقتی از او پرسیدم، گفت: «رفتم پیش یک روان شناس خیالی. روان شناس، روان شناس است دیگر!»

مگر می شود؟ روان شناس خیالی اینقدر تو را دگرگون کرده؟

و دخترک برایم از روان شناس خیالی اش گفت: ...............

داشتم دیوانه می شدم. روحم را گم کرده بودم. مانند چاه عمیقی شده بود، که اگر سنگی به داخلش می انداختم تا برای تخمین عمق، منتظر صدای برخورد سنگ، با ته چاه شوم. صدایی شنیده نمی شد.

هرگز!

شاید روان شناس می فهمید چه مرگم است. پس به مادرم گفتم. او هم برایم یک وقت قبلی گرفت و ما هم در روز موعود خدمت جناب دکتر رسیدیم. وقتی روی کاناپه جلوی رویش لم داده بودم، پرسید: «خوب، شما دختر نازم، چه مرگتان شده؟!» من کمی چشم هایم را دور اتاق چرخاندم و گفتم:«م م م .... خسته ام. خیلی خسته ام.» سپس، او که داشت روی کاغذ چیزهایی می نوشت، خودکارش را زمین گذاشت و گفت: «اِ، که اینطور! از چه خسته ای؟» و من پاسخی برای گفتن نداشتم. پس کمی به زمین، کمی به لاکهای رنگ و رو رفته ی ناخنهایم، کمی به تابلوی اجق وجق روی دیوار کمی به سقف نگاه کردم و گفتم: «خوب خسته ام دیگر، م م م .... خسته از ....»

و انگار از زخم سر بسته ی روحم، خون فوران کند، شروع به گفتن کردم. گفتن از حرفهایی که شاید، ترسان از سن کمم هرگز بازگوشان نکرده بودم. گفتن از حرفهایی که شاید، ترسان از نادرست بودن، روی دلم انباشته شده بودند. گفتن از حرفهایی که شاید از ترس اتهام گنده گویی، همچنان خرد مانده بودند. گفتن از حرفهایی که شاید قلب سنگ شده ی آدم بزرگ ها به سخره اش بگیرند. ترسان از حرفهایی که ...... "انگار"، شاید هرگز به پسرک مربوط نبوده اند. زیرا من از او بسیار گفته ام! به راستی چقدر دلم برایش تنگ شده!!

وقتی از گفتن خسته شدم. تقریباً ساعتی گذشته بود. و من با بالش خیسم، روی تخت دراز کشیده بودم.

"چه اتفاق زیبایی، بالاخره بعد از مدتها، گریسته بودم."

آری، بعد از مدتها فهمیده بودم روحم از چه می نالد. شاید از تمام فکرها و حرفها و خیالهایی که شاید به خاطر ترس، به خاطر ورود به دنیای متفاوت و ترسناک آدم بزرگها و بازهم شاید، به خاطر حضور پسرک، مدتها ناگفته مانده بودند. حتا برای خودم.

"حتا برای خودش!!"

                                   ۸۷/۵/۱

+ نوشته شده در  2008/8/2ساعت 1:24  توسط مهتیما  | 

چند روزیست کتابی را دست گرفته ام و می خوانم. برای رهایی. برای رهایی از چیزی که نمی دانم چیست. شروع کردم به خواندن. کلمه از پس کلمه. خط به دنبال خط و صفحه از پی صفحه. از ده و سی و هفتاد هم گذشت. گذشت و گذشت تا به دویست رسید. صفحه ی 211 بود. از خط پنجم که گذشتم، چیزی در درونم شروع به جوشیدن کرد. نفهمیدم چه بود. وحشت؟... تعجب؟... خشم؟... برگشتم تا ببینم دلم را چه شده. دوباره خواندم. نوشته بود "مال تو!" مگر این کلمه چه داشت که مرا اینگونه می کرد؟ این چهار، پنج حرفی که به ترتیبی خاص پشت سر هم چیده شده اند. اول تعجب کردم. پس دوباره و سه باره خواندم. ناگهان صفحه ای صورتی رنگ جلوی چشمانم ظاهر شد. صفحه ای که تا چندی پیش، سیاه رنگ و تیره بود. و تا قبل تر از آن، پر از پنج های وارونه ای از رنگ قرمز. صفحه ای که تازگی ها چیزی را در من نمی شوراند. صفحه ای که پیشتر ها، هر خط و کلمه اش را حفظ بودم. صفحه ای که... صفحه ای که بالای آن با تیتر درشتی نوشته شده بود: "دنیام مال تو، تو مال من!" اما انگار دیگر تویی در کار نیست. تویی که دنیایی مال آن باشد. تویی که چشمهایی از پی اش بدوند. تویی که قلمی و دلی برایش برانند. تعجب نکن. نه فقط "تو" بلکه "من" هم دیگر وجود ندارد. این روزها، هرچه از پی اش می گردم، کمتر می یابم. "من" بیشتر از آن خسته است که نای پیدا شدن داشته باشد. "من" مدتهاست پرده ی اتاقش را نکشیده تا پشت پنجره را بنگرد. (به جز دیشب!) "من" رفته است. نمی دانم به کدام سو. نمی دانم به چه دلیل و حتا نمی دانم از پی چه! فقط می دانم که "من" دیگر وجود ندارد. و شاید حتا بتوان گفت که وجود "تو" از وجود "من" کمی پررنگ تر است. نگران نباش! "من" نمرده. فقط زندگی کردن را فراموش کرده!

                                    فراموش کرده!

                                                        ۸۷/۴/۳۰

.

.

از بچگی تحمل رنگ صورتی را نداشتم!!!

+ نوشته شده در  2008/7/26ساعت 0:19  توسط مهتیما  |