تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

ــ میدونم طولانیه! شاید از نظر شما، خیلی!! اما ممنون می شم بخونیدش!!

.

.

آهای، با شمام.

آری، با شما. دقیقا با خود خود شما....

آهای مسلمان ها، آهای با ایمان ها، آهای روشن فکر ها، آهای کتاب خوانده ها، آهای ای کسانی که عقلتان اسلام و دین را نمی پذیرد، آهای ای کسانی که گنجایش مغزتان از خدا بیشتر است، آهای ای کسانی که نماز شب می خوانید، آهای ای کسانی که عقلتان رکوع را به ضرر این کمر صاحب مرده تان می داند، آها ای شیعه ها، آهای ای اشک ریزها، آهای ای بی حجاب ها، آهای ای کسانی که دغدغه تان پلیس های سر چهار راهند، مبادا از تیغ نظرشان بگذرید... آهای ای همانهایی که صورتتان به همراه کل اعضا و جوارح دیگر، سیاه پوش شده، مبادا آفتاب، روی ماهتان را ببیند. آهای ای  باحال ها، آهای ای سیاست دان ها، آهای ای روشن فکر ها، آهای ای درس خوانده ها، آهای ای خارج رفته ها، آهای ای به نان شب قناعت کرده ها، آهای ای تاریخ خوانده ها، آهای ای همه ی کسانی که سنگ قبر کوروش بر سینه تان، داغ زده، آهای ای چپی ها، آهای ای راستی ها، آهای ای انقلابیون از خود گذشته ی دو آتشه، آهای ای تسبیح به دستان، آهای ای ضد انقلابیون و خمینی و ولایت فقیه و کشک و دوغ، آهای ای دموکرات ها و دیکتاتورها.

با شمام، با خود خود شما!

لطفا اطلاعاتتان را به رخم نکشید، لطفا کانال های سیاسی ماهواره و رادیو را به من معرفی نکنید، لطفا از اقتصاد دنیا ننویسید و اقتصاد خراب خودمان را برایم نقد نکنید، لطفا آن ور آبی ها را به رخم نکشید، لطفا برای عاقبت به خیری و راهنمایی ام، دست به دعا برندارید، لطفا از کافر شدنم دستتان را نگزید و در آستین فوت نکنید، لطفا شب تا به صبح برای هدایتم اشک نریزید، لطفا نگذارید سرم به کار خودم گرم شود، لطفا پیشرفتگی دنیا و عقب ماندگی ام را در بوق و کرنا نکنید، لطفا مرا به انتظار آمدن موعودتان در خانه حبس نکنید، لطفا برای خوشبختی ام دست به دامن دعا و پول و پسر همسایه نشوید!

نسل من، چیزی برای بودن ندارد. نسل من، رپ گوش می کند. نسل من، از سیاست چیزی به جز فحش دادن به آجان های سر میدان و تحفه ها چیزی نمی داند. نسل من، به دنبال جمع کردن کلکسیون بلوتوث های احمقانه، در بالاترین مدل گوشی دنیاست. نسل من، موهایش ۵ رنگ است، شاید متنوع تر از دم طاووس. نسل من، دین داری بلد نیست. نسل من، از دین، فقط گریه برای امام حسین و دست به دامن خدا شدن، برای گرفتن ترفندهایش، در جهت تور کردن فلان دختر یا پسر را بلد است. نسل من، به جای آرزوی وطنی، سبز و آزاد و زیبا، آرزوی قدم زدن در فلان ساحل زیبای دنیا و خلاصی یافتن از این جهنم را دارد. نسل من، به جای گریه بر بودن، زیر حکومت تحفه ها، به مدل ریش و کاپشن هایشان می خندد. نسل من، به جای خنده و شادی از موفقیت، از فرار فلان دختر یا پسر، از تور ماهیگیری اش می گرید. نسل من، تنها آرزویش پوشیدن لباس مارک دار است. در حالیکه توانسته به زیباترین شکل، موها، صورت و لباسش را آرایش کند، به وسوسه انگیزترین شکل حرف بزند، به س ک س ی ترین شکل عطر بزند، و به آخرین مدل ماشین، گوشی و لباس، قیافه عوض کند. نسل من، به شنیدن حرفهای رکیک در موسیقی روزانه اش، افتخار می کند. نسل من، روشن فکر است، چون دین و خدا و غیره را قبول ندارد. نسل من، مستی را خوشبختی می داند. نسل من، آزادی را در بی حجابی و قدم زدن با جنس مخالفش می داند، نه آزادی بیان. نسل من، به جای اینکه در جلسه ی پرسش و پاسخ دانشگاه، از مشکلات علمی، استادها و سایت دانشگاه رنج ببرد، به خاطر فاطی کماندوی دم در دانشگاه، داد و بیداد راه می اندازد و یقه جر میدهد. نسل من، هیچ چیزش سر جای خودش نیست. نسل من، به جای کسب علم در دانشگاه، آن را برای پز و کلاس و یافتن همسر، نه که به دست آورد، بلکه می خرد! نسل من، به جای اینکه از شادی مردمش شاد باشد، به جای اینکه آزادی بیان و کشوری در نهایت علم و دانش را آرزو کند، در ارزوی خوابیدن در بغل فلان دختر یا پسر، به خواب می رود!

نسل من زیاد می گرید. خیلی خیلی زیاد...!

اما نه به خاطر دین و دنیا، نه به خاطر رسیدن و تلاش به آرمانهای بزرگ، نه به خاطر علم و دانش، نه به خاطر پایمال شدن حق برادر یا خواهرش، چون افسرده است. چون اصولا نمی داند چه مرگش شده. کاش حداقل بلد بود، درست و حسابی عاشق شود. خاک بر سرش که از پس همین یک کار هم بر نمی آید!

نسل من بی هدف است. نسل من بی فرهنگ است. نسل من بی ریشه است. نسل من خود رای است. نسل من افسرده است. نسل من chat می کند و blog می نویسد.کاش حداقل یک چیز به درد بخور می نوشت! نسل من به جای جاذبه های علمی و یا حتا توریستی، به دنبال جاذبه های جنسی است!  نسل من از قیافه!ی رئیس جمهورش انتقاد میکند. نسل من بلد نیست درس بخواند، اما در کارهایی که به او مربوط نیست ناخنک می زند. (کاش حداقل یک سرک درست و حسابی می کشید!)

آهای ای تمام کسانی که فرهنگ و صلح کوروش را به سر و سینه تان می کوبید. آهای ای تمام کسانی که شمشیر علی را خط صلح می دانید. آها ای تمام کسانی که معلوم نیست کدام طرفی می تازانید، اما می تازانید! آهای ای تمام کسانی که به دنبال براندازی نظام و شورشید. آهای ای تمام کسانی که برای عاقبت به خیری منتظر روز موعودید و از سجده ی زیاد، خون در کله هاتان رسوب کرده! آهای ای بی تفاوت های احمق...

آها، با شمام. با خود خود شما...

آهای ای نسل های سوخته، لطفا هویت مرا نسوزانید. باور کنید دیگر بس است، هر آنچه بافتید و به رخ هم کشیدید. دارید با خودتان و آینده تان چه می کنید؟ چرا به جان هم افتاده اید؟ چرا مرا بی هویت می کنید؟ چرا هر کدامتان یک چیز می گویید؟ چرا نسل من را به حال خودش رها کرده اید؟ چرا به جای بافتن این مزخرفات، کمی در جهت افزودن به صلح و علم و دانش نسل من تلاش نمی کنید؟ چرا نسل من را هاج و واج گذاشته اید؟ چرا به من توسری نمی زنید؟ چرا اینقدر همه تان علامه و همه چیز دانید و بر راههای رفته تان صحه می گذارید؟ چرا همه ی شما درست می گویید؟!!! چرا راه را نشانم نمی دهید؟ چرا پل های پشت سرم را خراب می کنید؟ چرا دینم را از من می گیرید؟ چرا هویتم را از من می گیرید؟ چرا موسیقی ام را از من می گیرید؟ چرا احترام را از من می گیرید؟ چرا بی حرمتی را به من یاد می دهید؟ چرا با هم می جنگید؟ چرا اینقدر به هم مظنونید؟ چرا حتا در تاکسی هم، از دست حرفهای خاله زنکی تان، خلاصی ندارم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

آینده ای که به قول برخی تان، ادامه ی نسل کوروش است، و به قول برخی دیگر منتظر روز موعود...

چی است؟ می دانید؟ می دانید دارید این کثافت خانه ای را که ساخته اید، به دست چه کثافت هایی می سپارید؟ به امان خدا؟ یا امان پدران پاکتان، کوروش و آتش و داریوش...؟!!

نسل من به امان خودش نیازمندتر است. به امان اعتماد به نفسش، به امان عقلش، به امان عشقش، به امان پاکی اش، به امان علمش، به امان روشنفکری منصفانه و عاقلانه اش! به امان صلحش، به امان ایمانش، به امان شعور و فکرش...

مرا به امان کی می سپارید؟!!

شما را به خدایی که می پرستید و نمی دانم، شاید هم نمی پرستید. شما را به همه ی باورهایتان، مرا بی باور رها نکنید!!!

                                                          ۸۷/۶/۲۹          

.

.

.

۱. پیشاپیش از نکته سنجی و غلط یابی تان، متشکرم... لطفا از حرفهای تکراری بپرهیزید!

۲. با عرض پوزش از هم نسلی هایی که بهشان برخورده است!

+ نوشته شده در  2008/9/20ساعت 0:49  توسط مهتیما  | 

به نامت

          و به یاریت...

مدت هاست فراموش کرده ام. یا بهتر بگویم، خودم را به فراموشی زده ام. مدتهاست تا تو را می بسنم، چشمانم را می بندم که انگار ندیده ام. مدتهاست که دیگر، آن آدم قبلی نیستم. داشتم بزرگ می شدم. داشتم تمنای خواستنت را حس می کردم. داشتم با تو بودن را تجربه می کردم که به ناگاه پرت شدم. از خودم، از تو، از یادم، از تمام پرتگاه های بلند دنیا. پرت شدم....

پرت شدم. اما نه درآغوش تو، و نه در هیچ آغوش گرم دیگری. پرت شدم به ناکجای نبود. به هست نیست... به عمق افول...

و کوچک شدم، آب رفتم، کوچکتر از خودم، کوچکتر از خودم. و تو مرا نگریستی و هیچ نگفتی. نه اینکه بخواهی هیچ نگویی، نه! انگار ترسیدی، انگار با دلشوره رهایم کردی، انگار سکوت کردی و مرا نگریستی و نگریستی. و من از اعماق دره ی گیج، تو را نگریستم. تو را نگریستم و هیچ نگفتم. تو را نگریستم و سکوت کردم. تو را نگریستم، اما نه به مانند طفلی معصوم، اما نه به مانند نگاهی در طلب کمک و التماس آمیز. نمی دانم، شاید نگاهی گیج، و شاید حتا نگاهی سرسرانه! و از سر غرور. و تو با اینکه دل نگرانم بودی، سکوت کردی و هیچ نگفتی....

و من گم کردم، خودم را و تو را و هر آنچه داشتم را. و حال هم ی آنچه دارم، چیزی جز نیستی نیست. چیزی جز نگاه های پرسشگرانه ی بی جواب، چیزی جز سکوت هایی از سر غرور و ترس و سوالهایی که هرگز جوابی نداشته اند "انگار"!

و من خودم را با غرور رها کرده ام و نمی دانم، آنچه که قابل اعتماد است، چیست. دل، حرف، نقل، عقل و یا مهتاب؟ و هرچه می گردم، کمتر می یابم، خودم را و تو را!!

می ترسم. می ترسم در پی پاسخ یافتن برای سوالاتم، حوصله ی کافی به خرج ندهم. می ترسم، تعصب احاطه ام کند. می ترسم. می ترسم اشتباه بفهمم، اشتباه تصمیم بگیرم. اشتباه بخوانم. اشتباه فکر کنم و یا اصلا فکر نکنم....

دستانم را به اندازه ی بلند ترین شاخه های درختان دنیا به آسمان برده ام، در چشمانت زل زده ام، اما هیچ نمی خواهم. اما در چشمانم اشکی نمی لغزد، اما دستانم نمی لرزند و دلم که انگار از سنگ شده و بچه های کوچه، برای بازی هفت سنگشان، مدام به طرفش، توپ پرتاب می کنند.... و من ترسان و لرزان و گریزان، می دوم و به دنبال پناهگاهی گرم می گردم، و هر وقت تو را می بینم، چشمانم را می بندم که "انگار" ندیده ام، و وقتی باز می کنم، دنیا برایم از پیش هم بی پناه تر است.

قبول کن. قبول کن این دنیا سختگیر است. قبول کن تصمیم گرفتن سخت است. و من که.... به دنبال چیزهایی می گردم که "انگار" هرگز جوابی نداشته اند.

هر روز قد عقلم، کوتاهتر و کوتاهتر.....

                             و قد نقل ها، بلند تر و بلند تر می شود!!

و من که از کوچکی، نمی دانم عقلم را راهنمای کارم کنم، یا نقل را... به دنبال توپ بچه های کوچه افتاده ام و می ترسم. ترسی که شاید از سر غرور و یا حتا نفهمی، هرگز به دنبال پناه گاه نمی گردد.

و من هر روز دور و دورتر می شوم از تو

                                                از تویی که نمی بینمت!

                                                               ۸۷/۶/۱۳

+ نوشته شده در  2008/9/13ساعت 3:48  توسط مهتیما  | 

پریشان تر از آنم که بیاندیشی! تو رفته ای و من مانده ام اینجا تنها. دقیقاً نمی دانم. شاید هم این منم که رفته ام و تو را تنها گذاشته ام. مهم این نیست. مهم این است که ما الآن جفتمان درمانده ایم و تنها. خسته ام. خسته تر از آنچه توان اندیشیدن به آن را داشته باشی. حرف نمی زنم. نفس را به زور می کشم و فکر کردن را که دیگر...

حتا پنجره هم دیگر دردی از من دوا نمی کند. قلمم هم به زور در دستم جای می گیرد. آری... همان قلمی که خودت برایم آوردی. از دستم لیز می خورد. او هم نای نوشتن ندارد و من اصلاً نمی دانم که تو را دلتنگم یا نه. می دانی شاید فراموش کرده ام. به یاد نمی آورم احساس دلتنگی چگونه بود. شادی کردن را فراموش کرده ام. غم دوری را فراموش کرده ام. مدتهاست نگریسته ام. عشق را نمی دانم چگونه بود و دوست داشتن برایم واژه ی غریبی شده است. سرما نخورده ام. اما نمی دانم چرا گلویم همیشه درد می کند. انگار برای صبحانه گردویی را کامل قورت داده باشم و ... اما من که اصلاً صبحانه نمی خورم! بگذریم.

این روزها تو را هر جا میبینم پشت به من راه می روی. یادم هست، آن روزهایی را که سر به سرم می گذاشتی. تو همیشه مرا غافلگیر می کردی. اما این روزها دیگر غافلگیری در کار نیست. تو همیشه کنارم راه می روی. تو همیشه با منی. اما بگو، چرا همیشه دو قدم آن طرف تر؟ اما بگو چرا همیشه پشت به من؟ اما بگو چرا همیشه بغض آلود؟! دیروز به دنبالت دویدم تا با تو حرف بزنم. اما چند قدمی نیامده بودم که مادرم گفت:"چرا بی خودی وسط خیابان میدویی!" من همان لحظه، از رفتن باز ایستادم و تو، همان موقع در اولین کوچه محو شدی! تو نیستی. انگار دیگر من هم نیستم.

              "ولی من واقعاً خسته ام!"

                                                              ۸۷/۴/۳۰

.

.

۱. یکی از اقوام حالش خیلی بده. دعا کنید براش، به پاکی دل بچه هاش!

۲. نمی دونم چرا، تازگیا حس می کنم، به غیر از من، خیلی های دیگه هم در این دنیا مرده اند..........  شاید همه!! 

                                                                                                       

+ نوشته شده در  2008/9/6ساعت 0:33  توسط مهتیما  | 

به حرفهایشان گوش کن. به زمین و زمانشان گوش کن. به آسمانشان گوش کن. به وز وز بال زنبورکان شاد گوش کن. به صدای باز و بسته شدن گلبرگها، هر صبح و شام گوش کن. به حرکت نسیم و افتادن برگها گوش کن. به صدای خرد شدن برگهای خشک، در این فصل نو گوش کن. به صدای چک چک آب شیر دانشگاه، که گنجشگکی، خود را از آن سیراب می کند، گوش کن. به صدای تپیدن قلب مادرانمان گوش کن. به صدای پلک زدن چشمان غمگینت، که با بغض می نگریم، گوش کن. به صدای خندیدن بچه های شاد کوچه مان گوش کن. به صدای کفش پدران خسته، که با دستان پر، نمی دانم شاید هم خالی، به خانه باز می گردند، گوش کن. به صدای خندیدن دخترانی که، برایت چشمک می زنند، گوش کن. به صدای اشکهای زاهدان سحر گوش کن. به صدای سوختن چوب، در سطل حلبی کارتن خوابها گوش کن. صدایشان، صدای همه شان، صدای همه ی همه شان، انگار بغضیست سنگین، که در گلویم، نافروخورده، باقی مانده! صدایشان مانند فریادیست که از وحشت، در سکوت مانده! صدایشان مانند لرزیدن زانوان پیر خسته ای، در هوای سرد است، که انتظار مرگ را می کشد!

ولی عشق ما که شباهتی به مرگ ندارد، و البته ما هم به پیران خسته...!

اما می دانی، رسیدنمان برایشان مانند مرگ است. مرگی که از آن گریزی نیست. مرگی که با هرچه نذر و دعا، نیست نخواهد شد. مرگی که حق است!

          "آنها بالاخره این مرگ را خواهند پذیرفت!"

.                                                                 ۸۷/۳/۱۹

.

.

الآن می فهمم که مرگی که حق بوده، "انگار" مرگ عشق ماست!

+ نوشته شده در  2008/8/30ساعت 14:16  توسط مهتیما  | 

امروز، دخترک و پسرک، تکیه بر دیوار تنهایی در فکرند و می اندیشند، به آنچه که روزها قبل، قول اندیشیدنش رابه یکدیگر داده بودند.

چه قول سختی، چه فکر سختی، چه کار سختی، حتا از به زبان آوردنش هراس داشتند، چه رسد به اندیشیدن.

پسرک یادش به عشق کودکی اش افتاده. یک عشق زیبای پر هیاهو. عشقی که همه به آن ستایشش می کردند. عشقی که جز لبخند و سر مستی، چیزی نداشت. عشقی که در آن نه نبود و دلهره وهراس در آن جایی نداشت. عشقی که همه به عاشق بودنش می بالیدند و تحسینش می کردند. عشقی که همه آینده را در آن می دیدند. آری.... عشق بی نظیری بود.

همچنان که چشمانش را بسته بود و در افکار شیرینش سیر می کرد، ناگهان لبخند از روی لبانش محو شد. و چشمانش رابا هراس گشود. و با خود اندیشید، پس دخترک چه! قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و روی گونه اش غلطید.

او نمی دانست چرا سرنوشت عشقشان، اینقدر هراس انگیز شده. او نمی دانست چه کند و به دیگران که دفترچه خاطرات کودکی اش را برایش ورق می زنند چه بگوید. او نمی دانست خود را در آغوش گذشته رها کند، یا آینده. او نمی دانست با آرامش عشق کودکی اش سر کند و یا نه، ترس و هیجان عشق دخترک را بپذیرد و دوباره یادش، به قولی که به دخترک داده بود افتاد .... جدایی!

نه! خیلی سخت بود. او نمی توانست حتا دیگر بیاندیشد.

و دخترک در آسمان پر ستاره ی شب، به هلال ماه خیره شده بود و به خیال خودش، زیر چشمی آن را می نگریست و حضور دیگران را حس می کرد، که دفتر خاطراتش را آتش زدند و دفتر خاطرات با کلاسی را که در دستانش نهاده اند را زیر نظر دارند! به دیگرانی که آغوش گرمشان را برای دخترک گشوده اند و برای فراموشی این عشق، حاضر به هر نوع جان فشانی، هستند. به دیگرانی که از شادیِ فراموشی این عشق، می رقصند و می گریند. به دیگرانی که صدای گامهایشان تن دخترک را به لرزه می اندازد و لبخندهای نابشان دخترک را مجبور می کند تا هر چه از عشق و مهر و مهتاب داشته را فراموش کند. به دیگرانی که دوستش دارند. و ای کاش نداشتند...!

نسیمی وزید و برگی را از شاخه فرو انداخت. و برگ آرام آرام روی دستان دخترک فرود آمد. و دخترک را به خود آورد که به ماه می نگریست و ... به دیگران می اندیشید!

دوباره یادش به ماه افتاد. ماهی که در بیشتر مواقع به صورت یک هلال دلربا، دل دخترک را با خود می برد و انگار او، پیش از پسرک، به آن هلالِ نیمه تمام عشق می ورزید و محو لبخند خیالی اش می شد و همیشه حضورش را به فال نیک می گرفت.

اما ناگهان ترسید. یادش به تمام عشق و مهتاب ها افتاد. به تمام روزها و شب هایی که، محو لبخند ماه، به عشق پسرک اندیشیده بود و حالا خود را مجبور کرده بود به جدایی بیاندیشد. و بـــیشتر ترسید. شاید او، پیش از اینکه بخواهد نیمه ی روشنش را به فال نیک بگیرد، باید نیمه ی تاریکش را.......!

از این ترسناک تر، .... دیگر هیچ نبود. آری، این حتا از صدای پای دیگران هم وحشتناک تر بود. سرش را به کمک دستانش، میان زانوانش پنهان کرد و از ته دل گریست. با اینکه مثل همیشه، صدای گریه اش را جز مهتاب، کسی حتا خودش هم نمی شنید، ولی به راستی از ته دل می گریست.

پسرک و دخترک در انتظار فردا نشسته اند. که یکدیگر را خواهند دید و به یاری مهتاب، برای سرانجام این عشق چاره ای خواهند اندیشید.

.                                                            ۸۷/۱/۲۴

.

.

۴: اگر علاقه مند به خواند ابتدای داستان هستید می توانید آنرا در آرشیو ماه بهمن و اسفند جستجو کنید!

۲: ادامه ی سری داستان ها رو برای این اینجا نمی نوشتم، چون ضعف نویسندگی خیلی توشون مشهوده!! اما خوب، گفتم که گفته باشم!

۱: کراسوس، پادشاه لیدیه، تصمیم داشت به ایران حمله کند. اما میخواست با یک سروش یونانی هم مشورت کند. سروش گفت: در سرنوشت توست که یک امپراطوریه بزرگ را نابود کنی. کراسوس با خوشحالی اعلان جنگ کرد. پس از دو روز نبرد، ایرانی ها لیدیه را شکست دادند. پایتخت را اشغال کردند و کراسوس را اسیر گرفتند. کراسوس برافروخته پیکی به یونان فرستاد، تا به سروش بگوید چقدر در اشتباه بوده است. سروش پاسخ داد: نه شما در اشتباه بودید. شما یک امپراطوریه عظیم را نابود کردید.... لیدیه را!!!

۳: وما.....

کاش می دانستیم، چه می کنیم!!!

+ نوشته شده در  2008/8/23ساعت 22:47  توسط مهتیما  |