تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

دوست داشتن برای چیست؟!

برای اینکه هم قدمی برای پاهایت بیابی؟ برای اینکه لا به لای انگشتان سردت را دست گرمی پر کند؟برای اینکه تری گونه هایت را کسی پاک کند؟ برای اینکه گوشهایت حرفهای زیبایی برای شنیدن داشته باشند؟ برای اینکه کسی تحمل شنیدن حرفهایت را داشته باشد؟ برای اینکه چشمانت ترس از خیره شدن در چشمان زیبا و یا حتا زشت، اما دوست داشتنی را داشته باشند؟ برای اینکه خنده ات از ته دل باشد، حتا برای بی مزه ترین لطیفه ها؟ برای اینکه غصه ات از ته دل باشد، حتا برای کوتاه ترین دوری ها؟ برای اینکه بغضت از عمق وجودت باشد، حتا برای آرام ترین فریادها؟ برای اینکه ذوقت از ته دل باشد، حتا برای عادی ترین خبرها؟

برای چه؟ برای اینکه تو کسی را داشته باشی؟ برای اینکه تنها نباشی؟ برای اینکه بتوانی به کسی فکر کنی؟ برای اینکه هرجا می روی به یاد کسی باشی؟ برای اینکه قلبت خالی نماند؟ برای اینکه به خاطر بودن و ماندن و هستن کسی جز خودت، ولی با خودت تلاش کنی؟

برای چیست؟!

برای هرچه که باشد....

من با تو خیلی چیزها آموختم. طعم شیرین یک لبخند، یک غنج، یک شادی، یک سخن محبت آمیز، نه برای شنیدن، برای گفتن. طعم شیرین یک اهمیت، نه برای حس شدن، برای حس کردن. طعم شیرین حضور کسی در قلبم، طعم شیرین حس فردی در یادم، طعم شیرین خنده ای زورکی، طعم شیرین شنیدن حرفهایی بی معنی، اما نه از سر بی میلی، طعم شیرین خوردن یک بستنی در هوای سرد، اما نه تنهایی، طعم شیرین تلاش برای فهماندن حرفهای پیچیده، اما نه با بی صبری...

طعم شیرین لرزش زانوان، طعم شیرین تلاش برای ماندن شخصی کنارت، طعم شیرین تلاش برای دیدن کسی هرچند کوتاه، طعم شیرین انتظار در یک خیابان شلوغ، طعم شیرین لمس چکه های باران بر گونه، بدون حضور یک چتر، طعم شیرین فهمیدن حرفهایی که دیگران می زنند. درباره ی مهر و عشق و دوست داشتن و مهتاب...

هرچند امروز که می نویسم، چیزی از آن شیرینی را نه حس می کنم، و نه در خاطرم هست. فقط با مرور نوشته ها و آنچه که پیشترها از دلم برآمده، می فهمم که تو چقدر برایم، جالب و عجیب و نو بودی...

آری، دوست داشتن تو برای من...

مانند تمرین زندگی بود، یک اتفاق نو، یک هدیه، یک جلوه ی زیبای دیگر از زندگی، یک حرکت، یک علم، یک فهم، یک ایمان، یک حرف، یک تپش، یک انتظار، یک تصمیم، یک فکر، یک نظاره، یک بغض، و یک ترس...

   "اما انگار، تو عشقی بودی برای رفتن، نه برای ماندن...!"

+ نوشته شده در  2008/10/18ساعت 11:43  توسط مهتیما  | 

در میان جاده، روی تخته سنگ بزرگی، تک و تنها نشسته بود. دستانش را زیر چانه اش زده بود و به ماه می نگریست. تقریبا خیلی وقت بود که آنجا نشسته بود. لبخند ماه او را تسخیر کرده بود و او روزها و شبها، بی حرکت، به دنبال تعبیر برای این لبخند می گشت.

لبخندی که پس از مدتها فهمیده بود، چیز جدیدی نیست. فقط یک تکرار است. یک تکرار خوب که شاید فرصت اندیشیدن و یافتن را به او داده بود. یک تکرار ناب که تا پیش از این به چشم نمی آمد و حالا تازه یافت شده بود. و او همچنان نشسته بود و می نگریست.

راه را بر خود بسته بود. از میان راه رفت و بازگشت، "ماندن" را برگزیده بود.

برای رفتن دلیلی نبود، همراهی نبود، همپایی نبود، نوری نبود، احساسی نبود و هیچ نبود، جز خودش و صبر. صبر و انتظار چیزی که نمی دانست چیست. انتظار کسی که نمی دانست کیست و انتظار و انتظار و انتظار....

و اما در بازگشتن...

در بازگشتن شاید ترس از همه پر رنگ تر بود.ترس از رسوایی....  می ترسید برگردد و بفهمد این راه را از ابتدا اشتباه پیموده. ترس از اتفاقات نا خوشایندی که تحملشان را نداشت.... می ترسید برگردد و بفهمد این راه درست بوده! اگر بی موقع بر می گشت و همه چیز را به هم می ریخت، چه؟! اصلا مگر در برگشتن چه بود؟ برگشتن چه داشت؟ تکرار خاطرات؟ زنده کردن مرده ها؟ روشن شدن تاریکی های مبهم؟ مرور گذشته؟ قبول اشتباهات؟ به چشم آمدن شک ها؟ به هم ریختن دل؟!

دخترک از تخته سنگ پایین پرید. خاک را از سر و رویش تکاند و با جدیت با خود زمزمه کرد:"هرچه باشد، از بلاتکلیفی که بهتر است!" کوله پشتی اش را به دوش انداخت و راهی شد. این راه چقدر برایش آشنا بود. در طول راه، انگار کس دیگری هم همراهیش می کرد، کسی که نبود!

و او هرلحظه به سرعت گامهایش، سرعت نفس کشیدنش و البته صدای تپش قلبش افزوده می شد. تصمیمی بود که خودش گرفته بود، شاید در لحظه ی چشمک زدن مهتاب... و او با جدیت راه را می پیمود.

 .

و بالاخره پس از روزها راهپیمایی به مقصد رسید، و شاید بهتر بگوییم.... مبدأ

خسته و نالان، گوشه ای نشست و زیر چشمی به جمعیت خیره شد. تا اینکه یافت، آنچه باید را....

با سرعت برخاست. تپش قلبش بیشتر شده بود. کوله پشتی اش را رها کرد و دوید. دوید و دوید تا به پسرک رسید. همانطور دو دستی به شانه های پسرک کوفت... و هر دو با هم به زمین خوردند. پسرک با تعجب و شاید هم وحشت برخاست و ناگاه، نگاه آشنایی را دید. اشک در چشمانش حلقه زد و دخترک را در آغوش کشید. و دخترک مثل همیشه، سکوت کرده بود!

زمان می گذشت... دخترک بی مقدمه، در حالیکه چشمانش زمین را می نگریستند، با صدایی نه چندان ملایم، فریاد زد:" تو قصد برگشتن که نداری، داری؟!"

پسرک چشمان گرد شده اش را به سرعت به زمین انداخت، کمی مکث کرد و تا خواست شروع به حرف زدن بکند، دخترک دست به کمر فریاد زد:" نه؟" و پسرک با صدایی که شنیده نمی شد، تکرار کرد...

آسمان دور سر دخترک چرخید، چرخید و چرخید و چرخید... و دخترک روی زمین افتاد و از ته دل خندید. خندید و خندید و خندید...

خندید و خندید و خندید...

       خندید و خندید و خندید...

              خندید و خندید و خندید...

                      خندید و خندید و خندید...

به راستی از ته دل شاد بود. هرچه باشد، روشن شدن راه، بهتر از بلاتکلیفی بود. راهی که حالا باید می پذیرفت که از اول اشتباه پیموده شده بوده...

و دخترک از ته دل شاد بود و می خندید.

و پسرک با تعجب، مات و مبهوت، سر جایش خشک شده بود و به دخترک می نگریست... و مهتاب که همچنان لبخند می زد...!!!

.                                                                 ۸۷/۵/۲۹

.

.

خندید....

        همه را بخوان.....

                             تا بفهمی چقدر خندیده!

+ نوشته شده در  2008/10/10ساعت 2:31  توسط مهتیما  | 

این قصه از روزی شروع شد، که تو نبودی... اومده بودی، اما هنوز نبودی. روزی که من به دنبال چیزی می گشتم، که نمی دونستم چیه، کیه، ... زندست یا مرده، تو جیب جا میشه یا نه، جاندار یا بی جان، شیشه ای، فلزی یا حتا از جنس دل...

راه رفتنم سر به هوا شده بود، آخه تازه عینک خریده بودم. دلم می خواست همه چیز و بهتر ببینم، بهتر از قبل، خیلی بهتر از خیلی قبل!

اما برعکس شد، دنیایی که برام قشنگترین دنیا بود، زشت شد. آخه چیزایی دیدم که تا حالا ندیده بودم. کلمه ی بدی و زشتی برام تعبیر شدند...

تا اینکه یک روز، تو رو دیدم. همون موقع به ماه که نگاه کردم، داشت لبخند می زد. یک لحظه فکر کردم ازت خوشش اومده. یک لحظه فکر کردم، تو گمشده ی منی. یک لحظه فکر کردم چیزی که دنبالش می گشتم، یه موجود دوپاست، سر تا پا دل... منم که دل ندیده!

عاشقت شدم. فکر می کردم عاشق شدم. آخه نمی دونستم عشق چیه. نمی دونستم چه رنگیه... رنگ داره؟ سیاه سفیده؟ یا اصلا بی رنگه؟ نمی دوستم چه بویی میده. بوی خوب، بوی بد یا حتا بی بو! نمی دونستم چه شکلیه، نمی دونستم، اصلا نمی دونستم چیه!

اما بعدا که به هم نزدیکتر شدیم، فهمیدم اونی که دنبالش می گشتم، تو نبودی. اونیم که فکر می کردم، عشق نبوده، و من مثل قبل بودم.

ولی یک فرقی کرده بودم. دهنم باز مونده بود. چشمام می چرخیدند و نوشته هام گیج می نوشتند. راهشونو گم کرده بودند. بعدش آروم آروم فهمیدند که وسط یک راه اشتباه، تنها موندند.

تنهای تنها، بدون همپا، بدون همراه، بدون راهنما و هنوز مهتاب لبخند می زد. ولی این صحنه چقدر تکراریه. مهتاب قبلنم لبخند می زد. قبل از اینکه تورو ببینم. چه اتفاق جالبی!

و حالا من دلم می خواد این قصه رو تموم کنم. با اینکه نمی دونم، هنوز تموم شده یا نه. با اینکه نمی دونم، باید دنبال ادامش بگردم یا نه...

اما دلم نمی خواد. از ادامش هم خوشم نمیاد. می خوام همین امروز عینکم رو که گذاشته بودم توی کشوی میزم رو بزنم خورد کنم، تا دیگه هوس نکنم دنبال چیزی بگردم.

"دنبال چیزی که نمی دونم چیه، چه رنگیه، چه شکلیه، اصلا هست؟!"

               یا نه؟!

.

.

عینک را نباید شکست... فقط باید اشتباه ندید!

+ نوشته شده در  2008/10/4ساعت 15:48  توسط مهتیما  | 

انگار دوباره برگشتم به قبل. به خیلی قبل. به خیلی خیلی قبل. قبل از اون رزی که تو رو ببینم. قبل از اون روزی که بتونم به یک موجود زنده، غیر از خودم فکر کنم. قبل از اون روزی که دلم برای کسی تنگ بشه، قبل از اون روزی که هر شب موقع خواب و هر صبح موقع بیدار شدن، یاد کسی بیفتم و آرزوی خوشبختیش رو بکنم (حتا بی حضور خودم!) قبل از اون روزی که دستام، گرمای دستای کسی رو حس بکنه. قبل از اون روزی که قلبم بتونه کسی رو تو خودش جا بده. قبل از اون روزی که برای دیدن کسی، بخوام لحظه شماری بکنم. قبل از اون روزی که بتونم از دست کسی ناراحت بشم، چون حرفاش برام مهمه! قبل از اون روزی که بتونم بیشتر از نیم ساعت، منتظر کسی بمونم. قبل از اون روزی که حاضر باشم به حرفای کسی گوش بدم و  حوصله ی وقت صرف کردن و حرف زدن برای کسی رو داشته باشم. قبل از ون روزی که وقتی آینده رو تصور می کردم، کس دیگه ای به غیر از خودم هم توش بود. قبل از اون روزی که اشکام برای کسی به غیر از خودم هم، جاری بشه. قبل از اون روزی که عشق برام کلمه ای بی معنی نباشه. قبل از اون روزی که بتونم تو اون کله ی پوکم بگنجونم که اِ، منم کسی رو دوست دارم. قبل از اون روزی که توی هوای دو نفره، کسی به غیر از خودم هم وجود داشته باشه. قبل از روزی که بتونم به جای "من" بگم، "ما"! قبل از اون روزی که تورو ببینم!

آره، دارم دوباره بر می گردم به همون روزا، به همون روزایی که وقتی جایی، حرفی از عشق و دوست داشتن زده می شد، من سردرد می گرفتم، چون چیزی نمی فهمیدم. به همون روزا که دنیای آدم بزرگا احاطم نکرده بود و بچگی بزرگترین دنیام بود!

از وقتی رفتی، اینجا همه چیز تغییر کرده. من دارم دوباره مثل قبل می شم. مثل همون موقع که تو نبودی. مثل همون موقع که ... مثل همون موقع که دوست داشتن برام یه واژه ی غریب بود. مثل همون موقع.

اما یه چیزی این وسط خیلی عذابم میده. یه تضاد، یه تضاد بزرگ. اینکه انگار یکی درونم تورو با چنگ و دندون گرفته تا فراموش نشی. مثل بچه ای که بالا و پایین میپره تا بادکنکش رو که داره هی بالا و بالاتر میره رو دوباره بگیره. انگار یکی در درونم مثل سایه تعقیبت می کنه. تعقیب تویی که نیستی!

و این حس غریب، منو عذاب میده. مثل اینکه یه نفر با سنگ پا بشوردت و هر لحظه یک لایه از پوستت رو بخراشونه، بی توجه به فریادهایی که میزنی. بی توجه به زجری که می کشی!

        "یکی این وسط داره روح منو له می کنه!"

                                    کاش می دونستم کیه!

                                                                   ۸۷/۵/۲۴

.

.

.

به غیر از آن آدمهای پشت یک جفت چشم، آدمهای پشت گوشی تلفن، پشت دکمه های پیامک! شما پشت میزی ها هم دیگر حوصله ام را ندارید!!!

چشم، نگاه، تلفن، صدا، من، میز، کامپیوتر، دکمه، شما .....

+ نوشته شده در  2008/9/27ساعت 0:38  توسط مهتیما  |