تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

۰۰ اینجا کجاست؟ اتاقی زیبا با سقفی بلند، دیوارها را کاغذ دیواری صورتی رنگی پوشانده. برعکس همیشه که دیده بودم، اتاق، هیچ لوستر یا چراغی که از سقف آویزان باشد ندارد و به نور لایت صورتی رنگی، که نمی دانم از کجاست دل خوش کرده. نفسم را بویی دلپذیر پر می کند. میز آرایش بزرگی هم در کنار اتاق ایستاده و به طرز زیبایی، آرایش شده. می اندیشم، تا به حال این همه عطر و ادکلن و لوازم آرایش مردانه را یکجا ندیده بودم. مگر پسر ها هم گل دوست دارند که این گلدان خود را میزبان یک گل رز صورتی کرده و به آینه لبخند می زند؟

تخت دونفره ای خیره نگاهم می کند، انگار انتظار اتفاقی نزدیک را می کشد. نسیم ملایمی هم پرده حریر صورتی رنگی را به آرامی جا به جا می کند. مبلی ناشی(!) خستگی ام را به یادم می آورد. زانوانم برای نشستن سست می شوند. اما.... اینجا کجاست؟!

۰ دخترکی که گامهایش به سرعت، پیاده رو را می پیمایند، برای ایستادن از سرعتش می کاهد. به منتهی الیه سمت راست پیاده رو می رود، از پل می گذرد و وارد خیابان می شود. ساعت ۵:۳۰ بعد ازظهر است، هوا سرد شده و آسمان رو به تاریکی می رود. - اینجا خورشید است.-

دخترک، مات و مبهوت، سرگرم خاطراتش، به ماشین هایی که صف طویل ترافیک را می پیمایند، خیره می نگرد. پس از گذر زمانی نه چندان طولانی.... ماشین مدل بالای مشکی رنگی، مقابلش ایست می کند. راننده شیشه را پایین می کشد و به دخترک لبخند می زند، و این لبخند از نظر دختر چقدر زیباست....

دخترک محو تماشای خاطراتش، درب را می گشاید. سوار می شود. در را می بندد، و در تمام طول راه، در همان حال که از پنجره به چراغهایی که رنگ عوض می کنند، آدمهایی که این سو و آن سو می روند و ماشینهایی که مدام می ایستند و از نو شروع به حرکت می کنند، نگاه می کند، سکوت کرده!

به یک خانه ویلایی بزرگ رسیدند، درب پارکینگ مانند دهان اژدهایی گرسنه، ماشین را می بلعد و بسته می شود. راننده، دختر را به طبقه بالا، اتاق سوم، راهنمایی می کند. در را برایش می گشاید، و او را با جمله ای نامفهوم، تنها می گذارد! - تا حاضر شی، برگشتم!-

در با صدای ملایمی بسته می شود. دخترک همچنان ساکت است... ناگهان جمله ای به ذهنش خطور می کند:"اینجا کجاست؟!"

۰۰۰ دخترک سالهاست، روبروی خورشید، مات و مبهوت سوار ماشین های ناشناس مشکی رنگ می شود.

نمی دانم، شاید به دنبال تکرار خاطراتش باشد، شاید به دنبال نگاه آشنایی می گردد، شاید هم نمی داند چه می کند. پس این سکوت، نشانه چیست؟!

                                                           ۸۷/۸/۲۱

+ نوشته شده در  2008/11/15ساعت 18:49  توسط مهتیما  | 

سه پایه و پیرمرد و ترازوی خرابش، جزو دکور اصلی خیابان شده اند. احساس نفرت انگیز من هم اگر دیده می شد، حتما همیشه، آنجا با آنها بود!

کنجکاوی از نمایش اعداد نجومی ترازو، لذت خالی کردن کیف پول، فرقی نمی کند، از ریزترینها تا درشت ترها، شادی کوچکی از تلاقی یک لبخند... حس هایی که همیشه مرا در آرزوی تحقق یافتنشان، می کشند. و احساس تکراری نفرت از پاهایی که هیچگاه نمی ایستند، دوباره اتفاق می افتد.

هر روز و هر روزتر....

پاهایی که هرگز نمی فهمم به کجا می روند. شاید به ناکجا!!

                                                      ۸۷/۷/۲۹

+ نوشته شده در  2008/10/25ساعت 21:26  توسط مهتیما  |