باید یک اسم جدید انتخاب کنم، باید بتوانم خلاقیتم را به کار بیاندازم. باید محفظه خالی مغزم را پر کنم.
واژه عشق به کارم نمی آید. معنی دوست داشتن را هنوز نمی دانم. کلمه دلتنگی خلقم را تنگ می کند. چشم انتظاری، مرا به یاد زن بیوه ها، یا مردان زن مرده ای می اندازد که، دریا را هر شب روز به خاطر بلعیدن جفتشان، نفرین می کنند. کلمه بغض را که بر زبان می آورم، بوی گردوی تازه، شامه ام را پر میکند. فکر می کنم به همان بزرگی باشد!
درد، زانوان لرزان پیر خسته ای را در ذهنم تداعی می کند، که با قدی خمیده، از پله های حیاط بالا می رود. دل هم که حالم را به هم می زند، با شنیدنش صدای ناهنجار جگرکی های دربند، با آن ریتم و آهنگ ناموزون در گوشم می پیچد....
و همچنان چشمهای زبان نفهمم، به دنبال واژه ای برای توصیف حالم می گردند....
به دنبال چیزی که مجبورشان کرده، تا تمام صاحبان اتومبیل های مشکی شهر را از تیغ نظر بگذرانند!!!
