انگار دوباره برگشتم به قبل. به خیلی قبل. به خیلی خیلی قبل. قبل از اون رزی که تو رو ببینم. قبل از اون روزی که بتونم به یک موجود زنده، غیر از خودم فکر کنم. قبل از اون روزی که دلم برای کسی تنگ بشه، قبل از اون روزی که هر شب موقع خواب و هر صبح موقع بیدار شدن، یاد کسی بیفتم و آرزوی خوشبختیش رو بکنم (حتا بی حضور خودم!) قبل از اون روزی که دستام، گرمای دستای کسی رو حس بکنه. قبل از اون روزی که قلبم بتونه کسی رو تو خودش جا بده. قبل از اون روزی که برای دیدن کسی، بخوام لحظه شماری بکنم. قبل از اون روزی که بتونم از دست کسی ناراحت بشم، چون حرفاش برام مهمه! قبل از اون روزی که بتونم بیشتر از نیم ساعت، منتظر کسی بمونم. قبل از اون روزی که حاضر باشم به حرفای کسی گوش بدم و حوصله ی وقت صرف کردن و حرف زدن برای کسی رو داشته باشم. قبل از ون روزی که وقتی آینده رو تصور می کردم، کس دیگه ای به غیر از خودم هم توش بود. قبل از اون روزی که اشکام برای کسی به غیر از خودم هم، جاری بشه. قبل از اون روزی که عشق برام کلمه ای بی معنی نباشه. قبل از اون روزی که بتونم تو اون کله ی پوکم بگنجونم که اِ، منم کسی رو دوست دارم. قبل از اون روزی که توی هوای دو نفره، کسی به غیر از خودم هم وجود داشته باشه. قبل از روزی که بتونم به جای "من" بگم، "ما"! قبل از اون روزی که تورو ببینم!
آره، دارم دوباره بر می گردم به همون روزا، به همون روزایی که وقتی جایی، حرفی از عشق و دوست داشتن زده می شد، من سردرد می گرفتم، چون چیزی نمی فهمیدم. به همون روزا که دنیای آدم بزرگا احاطم نکرده بود و بچگی بزرگترین دنیام بود!
از وقتی رفتی، اینجا همه چیز تغییر کرده. من دارم دوباره مثل قبل می شم. مثل همون موقع که تو نبودی. مثل همون موقع که ... مثل همون موقع که دوست داشتن برام یه واژه ی غریب بود. مثل همون موقع.
اما یه چیزی این وسط خیلی عذابم میده. یه تضاد، یه تضاد بزرگ. اینکه انگار یکی درونم تورو با چنگ و دندون گرفته تا فراموش نشی. مثل بچه ای که بالا و پایین میپره تا بادکنکش رو که داره هی بالا و بالاتر میره رو دوباره بگیره. انگار یکی در درونم مثل سایه تعقیبت می کنه. تعقیب تویی که نیستی!
و این حس غریب، منو عذاب میده. مثل اینکه یه نفر با سنگ پا بشوردت و هر لحظه یک لایه از پوستت رو بخراشونه، بی توجه به فریادهایی که میزنی. بی توجه به زجری که می کشی!
"یکی این وسط داره روح منو له می کنه!"
کاش می دونستم کیه!
۸۷/۵/۲۴
.
.
.
به غیر از آن آدمهای پشت یک جفت چشم، آدمهای پشت گوشی تلفن، پشت دکمه های پیامک! شما پشت میزی ها هم دیگر حوصله ام را ندارید!!!
چشم، نگاه، تلفن، صدا، من، میز، کامپیوتر، دکمه، شما .....
