این قصه از روزی شروع شد، که تو نبودی... اومده بودی، اما هنوز نبودی. روزی که من به دنبال چیزی می گشتم، که نمی دونستم چیه، کیه، ... زندست یا مرده، تو جیب جا میشه یا نه، جاندار یا بی جان، شیشه ای، فلزی یا حتا از جنس دل...
راه رفتنم سر به هوا شده بود، آخه تازه عینک خریده بودم. دلم می خواست همه چیز و بهتر ببینم، بهتر از قبل، خیلی بهتر از خیلی قبل!
اما برعکس شد، دنیایی که برام قشنگترین دنیا بود، زشت شد. آخه چیزایی دیدم که تا حالا ندیده بودم. کلمه ی بدی و زشتی برام تعبیر شدند...
تا اینکه یک روز، تو رو دیدم. همون موقع به ماه که نگاه کردم، داشت لبخند می زد. یک لحظه فکر کردم ازت خوشش اومده. یک لحظه فکر کردم، تو گمشده ی منی. یک لحظه فکر کردم چیزی که دنبالش می گشتم، یه موجود دوپاست، سر تا پا دل... منم که دل ندیده!
عاشقت شدم. فکر می کردم عاشق شدم. آخه نمی دونستم عشق چیه. نمی دونستم چه رنگیه... رنگ داره؟ سیاه سفیده؟ یا اصلا بی رنگه؟ نمی دوستم چه بویی میده. بوی خوب، بوی بد یا حتا بی بو! نمی دونستم چه شکلیه، نمی دونستم، اصلا نمی دونستم چیه!
اما بعدا که به هم نزدیکتر شدیم، فهمیدم اونی که دنبالش می گشتم، تو نبودی. اونیم که فکر می کردم، عشق نبوده، و من مثل قبل بودم.
ولی یک فرقی کرده بودم. دهنم باز مونده بود. چشمام می چرخیدند و نوشته هام گیج می نوشتند. راهشونو گم کرده بودند. بعدش آروم آروم فهمیدند که وسط یک راه اشتباه، تنها موندند.
تنهای تنها، بدون همپا، بدون همراه، بدون راهنما و هنوز مهتاب لبخند می زد. ولی این صحنه چقدر تکراریه. مهتاب قبلنم لبخند می زد. قبل از اینکه تورو ببینم. چه اتفاق جالبی!
و حالا من دلم می خواد این قصه رو تموم کنم. با اینکه نمی دونم، هنوز تموم شده یا نه. با اینکه نمی دونم، باید دنبال ادامش بگردم یا نه...
اما دلم نمی خواد. از ادامش هم خوشم نمیاد. می خوام همین امروز عینکم رو که گذاشته بودم توی کشوی میزم رو بزنم خورد کنم، تا دیگه هوس نکنم دنبال چیزی بگردم.
"دنبال چیزی که نمی دونم چیه، چه رنگیه، چه شکلیه، اصلا هست؟!"
یا نه؟!
.
.
عینک را نباید شکست... فقط باید اشتباه ندید!
