تبليغاتX
دختری، بدون کیف دستی!! - راه بی پایان...!

دختری، بدون کیف دستی!!

!مواظب باش............... !!! دیگر دستهای رهایم را، به دست باد نخواهم سپرد

در میان جاده، روی تخته سنگ بزرگی، تک و تنها نشسته بود. دستانش را زیر چانه اش زده بود و به ماه می نگریست. تقریبا خیلی وقت بود که آنجا نشسته بود. لبخند ماه او را تسخیر کرده بود و او روزها و شبها، بی حرکت، به دنبال تعبیر برای این لبخند می گشت.

لبخندی که پس از مدتها فهمیده بود، چیز جدیدی نیست. فقط یک تکرار است. یک تکرار خوب که شاید فرصت اندیشیدن و یافتن را به او داده بود. یک تکرار ناب که تا پیش از این به چشم نمی آمد و حالا تازه یافت شده بود. و او همچنان نشسته بود و می نگریست.

راه را بر خود بسته بود. از میان راه رفت و بازگشت، "ماندن" را برگزیده بود.

برای رفتن دلیلی نبود، همراهی نبود، همپایی نبود، نوری نبود، احساسی نبود و هیچ نبود، جز خودش و صبر. صبر و انتظار چیزی که نمی دانست چیست. انتظار کسی که نمی دانست کیست و انتظار و انتظار و انتظار....

و اما در بازگشتن...

در بازگشتن شاید ترس از همه پر رنگ تر بود.ترس از رسوایی....  می ترسید برگردد و بفهمد این راه را از ابتدا اشتباه پیموده. ترس از اتفاقات نا خوشایندی که تحملشان را نداشت.... می ترسید برگردد و بفهمد این راه درست بوده! اگر بی موقع بر می گشت و همه چیز را به هم می ریخت، چه؟! اصلا مگر در برگشتن چه بود؟ برگشتن چه داشت؟ تکرار خاطرات؟ زنده کردن مرده ها؟ روشن شدن تاریکی های مبهم؟ مرور گذشته؟ قبول اشتباهات؟ به چشم آمدن شک ها؟ به هم ریختن دل؟!

دخترک از تخته سنگ پایین پرید. خاک را از سر و رویش تکاند و با جدیت با خود زمزمه کرد:"هرچه باشد، از بلاتکلیفی که بهتر است!" کوله پشتی اش را به دوش انداخت و راهی شد. این راه چقدر برایش آشنا بود. در طول راه، انگار کس دیگری هم همراهیش می کرد، کسی که نبود!

و او هرلحظه به سرعت گامهایش، سرعت نفس کشیدنش و البته صدای تپش قلبش افزوده می شد. تصمیمی بود که خودش گرفته بود، شاید در لحظه ی چشمک زدن مهتاب... و او با جدیت راه را می پیمود.

 .

و بالاخره پس از روزها راهپیمایی به مقصد رسید، و شاید بهتر بگوییم.... مبدأ

خسته و نالان، گوشه ای نشست و زیر چشمی به جمعیت خیره شد. تا اینکه یافت، آنچه باید را....

با سرعت برخاست. تپش قلبش بیشتر شده بود. کوله پشتی اش را رها کرد و دوید. دوید و دوید تا به پسرک رسید. همانطور دو دستی به شانه های پسرک کوفت... و هر دو با هم به زمین خوردند. پسرک با تعجب و شاید هم وحشت برخاست و ناگاه، نگاه آشنایی را دید. اشک در چشمانش حلقه زد و دخترک را در آغوش کشید. و دخترک مثل همیشه، سکوت کرده بود!

زمان می گذشت... دخترک بی مقدمه، در حالیکه چشمانش زمین را می نگریستند، با صدایی نه چندان ملایم، فریاد زد:" تو قصد برگشتن که نداری، داری؟!"

پسرک چشمان گرد شده اش را به سرعت به زمین انداخت، کمی مکث کرد و تا خواست شروع به حرف زدن بکند، دخترک دست به کمر فریاد زد:" نه؟" و پسرک با صدایی که شنیده نمی شد، تکرار کرد...

آسمان دور سر دخترک چرخید، چرخید و چرخید و چرخید... و دخترک روی زمین افتاد و از ته دل خندید. خندید و خندید و خندید...

خندید و خندید و خندید...

       خندید و خندید و خندید...

              خندید و خندید و خندید...

                      خندید و خندید و خندید...

به راستی از ته دل شاد بود. هرچه باشد، روشن شدن راه، بهتر از بلاتکلیفی بود. راهی که حالا باید می پذیرفت که از اول اشتباه پیموده شده بوده...

و دخترک از ته دل شاد بود و می خندید.

و پسرک با تعجب، مات و مبهوت، سر جایش خشک شده بود و به دخترک می نگریست... و مهتاب که همچنان لبخند می زد...!!!

.                                                                 ۸۷/۵/۲۹

.

.

خندید....

        همه را بخوان.....

                             تا بفهمی چقدر خندیده!

+ نوشته شده در  2008/10/10ساعت 2:31  توسط مهتیما  |