سه پایه و پیرمرد و ترازوی خرابش، جزو دکور اصلی خیابان شده اند. احساس نفرت انگیز من هم اگر دیده می شد، حتما همیشه، آنجا با آنها بود!
کنجکاوی از نمایش اعداد نجومی ترازو، لذت خالی کردن کیف پول، فرقی نمی کند، از ریزترینها تا درشت ترها، شادی کوچکی از تلاقی یک لبخند... حس هایی که همیشه مرا در آرزوی تحقق یافتنشان، می کشند. و احساس تکراری نفرت از پاهایی که هیچگاه نمی ایستند، دوباره اتفاق می افتد.
هر روز و هر روزتر....
پاهایی که هرگز نمی فهمم به کجا می روند. شاید به ناکجا!!
۸۷/۷/۲۹
